کُشنده یا رهایی بخش
بعضی جملات تورا هم میکُشد هم میرهاند . "من هیچ وقت علاقه ویژه ای به تو نداشتم".
وتمام
آزاد شدم
03.01.404
بعضی جملات تورا هم میکُشد هم میرهاند . "من هیچ وقت علاقه ویژه ای به تو نداشتم".
وتمام
آزاد شدم
03.01.404
در تقلای زندگی با حال خوب،گاهی مکث میکنی،گمان میبری تعلیق زمان التیامت میدهد.غافل از اینکه کولاکیست لرزه انداز بر تَن. گاهی خلصه نما میشوی. خلصه مستی،سستی و کاهلی. برمن حرام باد خواب صبح جمعه. که پریشانی از اولین نورتابیده برچشمانم وارد میشود. من جانورِ دوپای دارای شعور نسبی باید هفت روز هفته در تقلای معاش باشم تا یادم برود چه باخودم کرده ام.روانم را ،آرامشم روحم را به چه آدمهایی اشتباهی هدیه داده بودم. حسی به انها داده بودم که سوار بر گرده احساساتم به تاخت میرفتند. من یک سنگ بر شیطان وجودم نزدم، چند سنگ بر پیکرش وارد کرده ام. همه را یکجا طلاق داده ام. نه آنکه دوستش دارم را میخواهم نه انکه دوستم دارد را. لعنت بر جفتشان از یک تجسم. من نه آن ضعیف سال پیشم ،که روحم بر مدار تنهایی قوت گرفته و مجال رویارویی دارم. من مشتاق خلوتم،سکوتم و تا مدت مدیدی شاید جانِ احساساتم را گرفته ام تا قدرتی نیابد برای برانگیخته شدن. معمول، مجهول و بی قافیه بر جلد کتاب زندگی.
معشوق ِمن، حُب تو حُسن ِ تو نیست، ضعف من، موهبتِ من یا هر چیزی که اسمش را میگذاری است. درون من آتشیست از ناکجاآبادِ ضمیرِ ناخوداگاهم که دامنت راگرفته. خودم هم نمیخواهم عاشقت باشم. پندار خودم هم نمیخواهد درچنگالِ اهریمنیِ ناپایان ِ نانجیب ِروزگارِ " عاشق کُش" گرفتار آید. زود خواهیم گذشت از این دام حُب....
بچه که بودم ،تصورم از بزرگسالی،اَبَر اِنسانی و بلوغ محض بود.بزرگتر که شدم ،شخصیت ابر انسانیِ دوران کودکیم را نیافتم که هیچ،خودم را کماکان کودکی دیدم درمیان انبوهِ کودکان.
به گمانم میانسالی از روز اول دخول به سی سالگی برچسبش، حالاتش ،بحرانش،طوفان ذهنی و حسرتها و غمهایش را یکجا روانه افکار روزانه میکند.اینکه چراچنین و چنان نشدم و چنین و چنان نکردم. انگار لحظات آخر فرصت رسیدن به خوشبختی در ایام جوانیست. حرص و طمع و دست وپازدنها اوج میگیرد و شاید تا ۳۵ سالگی ادامه یابد. نمیدانم این نسلهای سوخته که برخلاف تورم ،عایدیشان کمتر شده چگونه با سودای ذهنی کنار آمدند و چه جنگی باخود دارند در کشاکش سرزنشهای ذهنی،افسوسها و تحقیرها. در آنسو، دلالها وبه نرخ روزخورها انقدر بالا رفته اند که گرچه آنها هم بحران دارند ولی استانداردهای بالای زندگیشان، بحرانهایشان را فئودالیته مآبانه کرده. حکایت هردو جانسوزند اما این کجا و ان کجاست ،هست. باری، اکنون که کم و بیش بحرانهای ذهنی را تمام قد مینگرم، میدانم که تلاشم راکرده ام لکن نشد یا صلاح بود که نشود.شاید اینده جبران مافات کند و از خجالت این تلاطم درآید.
دوسال است که خدا قصد گرفتن مادرمان را میکند و مابا عجز و نیاز و استغاثه اورا در یک قدمی رفتن بازمیستانیم و فریاد ماچنین و چنان برایش کنیم سرمیدهیم. نه کرونای با ۷۰درصد درگیری ریه، و نه خونریزی مغزی، تلنگری که باید وشاید به فرزندانِ مادر نمی زند. مافرزندان ادم ِ سیب خورده را چه به این قال و مقال. نیک نگریستم که مادرم سالهاست برای سلامتیمان به نذر و صدقه و دعاست .او در مقام مادریش، به پیشگیری و ما درمقام فرزند در لحظات اخر به فکر تلاش می افتیم.در این کشاکش رفتن و ماندن سالانه مادر، فقط همین را فهمیده ام که هر لحظه بودنش نعمتیست برایمان و نبودنش قطعا غم عظیمی در جانمان میکارد و ستون ارامش و اتحادخانواده خراب خواهد شد. نیک که بنگریم همگی رفتنی هستیم وهمین نکته آرامشی دارد بر عدم بقای آنهایی که دوستشان داریم. قطعا سال ۱۵۰۰ را هیچکداممان نخواهیم دید.و با قطعیت زیاد ۱۴۵۰ با سن نزدیک به ۳۵ سال بنده درحال حاضر. خدا کند هر کس خواست برود بدون رنج و سختی کشیدن برود و خداکند کمترین رنج هم متوجه بازماندگان باشد.
#مادر😍🌷
۲۶ اکتبر ۲۰۱۴_ دلنوشته فیسبوکی.
دست و پای ملت در طول سال بسته هس و فقط چند روز میتونن ابراز وجود کنن.
میتونن هنرهای تجسمیشونو به کار بندازن و اینجا رو بانمایشگاه هنرهای جدید پاریس اشتباه بگیرن . میتونن ازادانه نعره بزنن و خودشونو خالی کنن. میتونن در گروههای بزرگ حرکات ریتمیک کنن و یه جورایی قر کمر رو با فریضه دینی خالی کنن . میتونن با تحریک احساسات و غربتی بازی پول دربیارن . میتونن صداهای نکرشونو سکه کنن .میتونن توسط مردم دیگه حین حرکاتشون دیده بشن و کمی احساس غرور کنن که روی سن سالن کوداک تیاتر لس انجلس توسط تماشاچیا دیده شدن. میتونن با اطعام فخر بفروشن و حس حاتم طایی بودن رو با مانور غذا جلوی ملتِ گویی هزار سال غذا نخورده تجربه کنن. میتونن دل ببرن یا عاشق شن به خصوص اونایی که جایی رو بهتر از اینجا برای شکارشدن و کردن پیدانمی کنن.میتونن زور بازوشونو نشون بقیه بدن حتی به قیمت داغون شدن کمرشون زیر علامت چند تنی .میتونن بزرگتریشونو با فضولی کردن در تهیه و تدارکات وامثالهم به رخ بقیه بکشن. میتونن کل یک بزرگراهو مچل کنن و شونصدهزار کیلومتر ترافیک درست کنن که بگن ما هم میتونیم .
خلاصه، کارکرد این روزها همش تخلیه عقده های نهفته در طول مدت ساله.
الباقی هم که با نیت خالص میرن عزاداری، رسما از همین تریبون میگم به کمرتون بزنه. شما لطف کنید تو کارتون کم نذارید. کم فروشی نکنید. گرون فروشی نکنید. سر مردم کلاه نذارید. دزدی نکنین.بقیه رو اذیت نکنین.وظیفتون در کار رو به نحو احسن انجام بدین. احتکار نکنین. نون به نرخ روز نخورین.بی ناموسی نکنین. چشم هیزی نکنین. از زیر کار ندزدین. صف رو در همه جا رعایت کنین و ادای زرنگارو درنیارین و. تو صف کنین. رشوه نگیرین. رشوه ندین.پارتی بازی نکنین. پارتی کسی نشین.نزول نگیرین.انصاف داشته باشین.جنس بنجل به مردم غالب نکنین.مفید کار کنین. و...... عزاداری و اشک تمساح ریختن ، پیش کش.
بازم بگم؟؟؟؟ :-P
۱۷ سال پیش، روی میز کتابخانه دانشگاه جمله ای باخودکار حک شده بود که از زمان خواندنش در ناخوداگاهم حک شد و کماکان باقیست:
"خیلی خیلی خوشحالیم که دور از چشم شیاطین ابدی جهان ، به خوردن نان و ماست خود مشغولیم."
چقدر شرافت و قناعت و شکوه؟ به نظرم خیلی.
به قول شاعر:دلی سربلند و سری سربه زیر
کتاب نبود. اثار برگزیده غزل پست مدرن نبود. پتک محکمی بود بر جمود ادراکم. و چه زیبا بود... سال۱۳۸۷. امروز مجددا و با ضرب و زور سرچهای متوالی توانستم مجددا دانلودش کنم و بخوانم. #گریه_روی_شانه_تخم_مرغ
اسمها به چشم آشناتر شده اند و من غیبت نجمه زارع را با گشت و گذار مجزا در اشعارش جبران کردم.
آن دوره سرعت دانلود ذهنی مان گیگابایت بر ثانیه بود برای این خواندنها. کویر مغز را با اشعار پست مدرن ابیاری میکردیم. یاد ایام گرامی
یه ترفند واسه دور زدن تحریم ایمیل یاهو پیدا کردم که دیگه شماره نخواد ازتون. ترفندای دیگه جواب نمیده دیگه. داغ داغ تنوری:
اول یه جی میل درست کنید. بعد برید تو صفحه یاهو ایمیل- بعد رو گزینه گوگل کلیک کنید و یوزر نیم پسوردتون رو وارد کنید و بعدش از طریق اون یه ایدی یاهو جدید با هر اسمی که خواستید بسازید.
این مطلب رو به این دلیل گذاشتم که جدیدا همه سرویسهای ایمیل برای ساختشون ازتون شماره موبایل میخاد که براتون کد تاییدیه اس ام اس کنه. گوگل هنوز ایران رو در این زمینه تحریم نکرده و شما میتونید حتی برای امنیت بیشتر برای هر بار ورود به جی میلتون ازش بخاهید که براتون کد تایید بفرسته. حالا این وسط یاهو توی گزینه های ارسال اس ام اس گزینه ایران رو برداشته که یک مدتی به خاطر سوتی های برنامه نویسی یاهو میشد با تغییر کد های اچ تی ام ال کد ایران رو ساخت. اما اون سوتی برطرف شده و عملا هیچ کس در داخل نمیتونه ایمیل یاهو بسازه. اما این روش بالا رو تست کردم و جواب داد. ممکنه در اینده این روش هم مسدود بشه. خلاصه اگه ایدی یاهو خواستید بسازید راهش فعلا همینه تا اینکه تحریما بشکنه.
می خواستم برگردم ته سالن و از خجالت پارازیت ها دربیام اما با خودم گفتم شاید حق دارند که...... نیمه شعبان ها و چهارشنبه سوری ها و حتی در یک مراسم رسمی خود را خالی کنند.
اینو بدون فکر نوشتم و شاید اشکال زیاد دارد ولی بد هم نیست:
به تو حق می دهم که سال به سال
شبی رمیده و َ زنجیر ِ غم ،تو ، پاره کنی
بهانۀ شب میلاد هم که کافی نیست
به ساعتی همۀ عقده ها ، تو ، چاره کنی
صدای بمب ِ اتم هم کفاف را ندهد
تو گوش ِ بستۀ یک ساله ، استجابه کنی
جفنگ و جیغ و هیاهو تو را مُسکن نیست
طناب ِ بستگیت را چگونه، ، ساده کنی؟
نفس که" دم" شده یک سال رابه حالت بغض
چگونه لحظه ای از "بازدم" تو استفاده کنی.
تمام چهار شنبه های ما ، دگر ، سوز است
زبان ، بریده ، ترقه ،صدای تازه کنی
...
فغان ِ حنجره ات از ته ِ مراسمی سنگین...
اگر چه آبروی ِ شهر را ،تو ، چاله کـُنی.
به پای این همه افسوس راه چاره کجاست؟
نشسته ، این همه افسوس را نظاره کنی؟
عبداله رضائیان
دو ماه ديگر ، منم و يك سال كار در استان بوشهر. چه چيزها كه نديده بودم. ذهنيت كوته فكري من از بوشهر ،قبل از سفرم ، اكنون به يك ذهنيت عالي علير غم گرما و گرد و غبارش دارد.اينجا ما براي يك روستاي ده نفره هم چند ده كيلومتر خط انتقال اب اجرا مي كنيم ان هم با هزينه هاي بالا. نميدانم چه در سر مقامات ميگذرد كه به جاي متمركز كردن جمعيتهاي كوچك ، بهانه اي براي ماندن برايشان درست مي كنند. بوشهر را با تمامي گرد و غبارهاي عربي اش و بوي تعفن تابستانه همراه با شرجي وحشتناكش دوست دارم. من شهري به قشنگي اصفهان خودمان نديدم اما بوشهررا هم دوست دارم.نميدانم چگونه توصيف كنم اين مناظر بكر زيبا را كه از ميان جاده هاي منتهي به پروژهايم از آنها عبور مي كنم و گاه به راننده ام مي گويم بايست تا چند عكس يادگاري بگيريم .از بوشهري كه انتظارش را نداشتم چقدر زيبايي ديدم. در آن سو ديدم كه چه خرجهايي مي شود كه شايد نشود بهتر است و اگر حالا كه ميشود چرا به درستي نمي شود و يك دقدقه هميشگي كه با لفت و ليس اقايان چه كنيم .... چقدر مملكت و اين سازمان بازرسي بي عرضه است. بگذريم. حالمان اينجا خوب است. اينجا ساحل خليج فارس را درجزيره شيف ، من آشغالداني ديدم در حد المپبك . از ميان كوچه هاي جزيره كه رد مي شوي برادران اهل تسنن را با نگاهي زيباو سلامي كه هميشه اغاز كننده ان هستند ، به تبعيض هاي چند دهه گذشته مي سپاري. انها خود نيز مي دانند كه پسر ناتني اند. نمي دانم چه بگويم و نميگويم چون ياد گرفته ام كه تقيه كنم . به لطف امامزاده شاه پسر مرد براي روستاييانش مخزن اب زده اند باز هم دم امامزاده گرم. جايي ديگر براي يك خانه كه بعدا فهميديم فقط يك طويله بود 1400 متر خط انتقال اجرا كرديم. براي روستايي كه درلجن و كثافت بود و اب لوله كشي هم داشت و فاضلاب نداشتند به جاي اجراي شبكه فاضلاب، دوباره برايش شبكه توزيع اب اجرا كرديم. نميدانم و شايد ندانم بهتر است.اكنون اينجايم و خوشحالم كه دور از مشكلات زندگي و با افتخار به صورت مجرد زندگي ام را به جلو مي برم. شايد زماني كه وقت داشته باشم تك تك اين ماجراها را باز كنم و شايد وقتي ديگر....
عبداله رضائيان
روزها طی می شوند و می گذرند حتی اگر تلخ باشند، به قول یکی ازدوستان ِ نا دیده :" زمستان رفتنی ست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد."این روزها و ماهها که سربازم ،تمام دوران تلخ زندگیم در سربازی و محیط خشک آن خلاصه می شود به خصوص اگر تازه وارد باشی و به قول نظامی ها " آش خور" باشی .شاید نود در صد سختی سربازی برای ما لیسانسه ها همان دوران آموزشی باشد که به اندازه یک سرباز صفر اذیتت می کنند.البته برای بعضی ها دو ماه ِ آموزشی شیرین و خوبه ، که اون به خاطر پادگان و فرمانده گروهانشونه. ما که در بدترین پادگان و زیر دست بدترین فرمانده گروهان بودیم. بگذارید واستون بگم که فرمانده گروهان مثل معلم دائمی یه کلاس، تو دانشگاه یا دبیرستانه. فرمانده گردان مثل همان رئیس گروه دانشکده هست و همین طور برید بالا تا برسید به فرمانده هنگ و فرمانده پادگان آموزشی و... . خلاصه یکی از یکی برای ما بدتر. توی گردانمون چهار تا گروهان داشتیم که یکی از این گروهان ها با فرماندشون حال می کردند یعنی فرماندشون جهنم اونجا روبرای سربازای آموزشی زیر دستش به بهشت تبدیل کرده بود ، نه این که شل باشه و هرج و مرج حاکم باشه.اونجا اخلاق خوش فرمانده به سربازاش روحیه میداد.دورۀ آموزشی رو شانس نیاوردیم و مابقیش هم که گفتن نداره. همین رو بگم که اواسط تیرماه وقتی از اتوبوس کولر دار خواستم پیاده شم راننده گفت به جهنم خوش اومدی. لبخندی زدم و با خودم گفتم بدتر از آموزشی که نیست. سرم رو انداختم پایین واز پله های اتوبوس پیاده شدم. همین که اومدم پایین یه باد داغ خُرما پزون خورد تو صورتم ، مثل اینکه یک سشوار رو درجه آخر گذاشته باشی و گرفته باشی جلوی صورتت.آخ واقعا به جهنم خوش آمدم. تازه اینجا شمال خوزستان بود و آب و هواش نسبت به جنوب و غرب خوزستان طلا بود. ازنوشتن ادامه این واقعیت صرف نظر می کنم ومیگم خوبه که میگذره ، یا به قول یکی از سربازا " چون می گذرد غمی نیست" .نمی دونم ولی شاید بتونم این خاطرات تلخ رو فراموش کنم. سربازی اگه سربازی درست حسابی باشه ، آدم رو مرد میکنه ولی یادمون باشه" انسان" نمیکنه. می گند تو سربازی یا سیگاری میشی یا ...نی. ما فعلا هیچ کدومش نشدیم. شش ماه دوام بیارم تمومه. دلم با شماست .فعلا بدرود.
عبداله رضائیان 21/10/1389
بعداز 50 روز دوباره سلام
در 50 روز گذشته فرصتی یافتم تا در دزفول سری هم به وبلاگمون بزنم، دیدم که مسعود در مورد دوستی نوشته ، وقتی از کافی نت بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم چند خط ِ زیر رو در برگه ای نوشتم و حالا تایپش کردم:
دوستانی با تاریخ مصرف:
ما کلاغان پر سیاه ، پـَر ِمان به پر هرکسی بخورد مدتی با اوییم و آنگاه که رد شدیم ، پر می زنیم و می رویم. خاصیت انسانی ما چنین دوستیهایی را ایجاب می کند و ناگزیر به سلام و خداحافظی هستیم. نمی توان با دوستان قدیمی بود در حالی که راه جدیدی داری و دوستان قدیمی ات در راه دیگری هستند، یا در فاصله های دور از هم سیر می کنید یا در فاز های متفاوت.اینها را می نویسم که نوشته باشم تاریخ انقضاء بد نیست و باید با پدیده هایی اینچنین در روابط اجتماعیمان کنار بیاییم. باید نوشت که بهترین کار برای دوستی های قدیمی، زنده نگه داشتن خاطرات همان دوران است و اینکه در آن دوران اوقات خوش و ناخوشی را با آنان طی کردید. " دلم میخواهد با همه باشم" یک شعار است. روز به روز با دوستان جدیدی هستیم و درهمان لحظه ها باید دوستی کرد و رفت و رد شد.ولی بایگانی مغزمان را از دوستان قدیمی خالی نکنیم.
شاید
زندگی همین شده ،
که صبح روز بعد را ...
من و تو از کنار خاطراتمان گذر دهیم
و قاب خالی ِ همان دو عکس را
که یادمان رفت بگیریم، در کنار پل،
به آشنای ِ دیگری بسپاریم
و نامه های نا نوشته ای که پستچی
مهر برگشتش را زود زود می زند،
به فاصله
بسپاریم.
عبداله رضائیان- "اصفهان، اندیمشک، دزفول."
بعد از 56 روز سلام.
الان که فکر میکنم و اولین پست وبلاگ ، که اون موقع تک نفری بود رو نگاه می کنم ، آخرش نوشته : 4 آذر 1386 . چه زود میگذره و چه دیر به یاد میاد. اما این روزهای سربازی که همش با زجر طی میشه دیگه نه وقتی برام میگذاره و نه حوصله ای که بنویسم. دلم به مسعود عزیزم خوشه که خوشبختانه از سربازی معاف شده و این وبلاگ رو زنده نگه میداره .
حالا فقط همین:
تنهاییم را با تو قسمت می کنم
این زجرها را با تو لذت می کنم
پشت تمام مردمکهایم غمی ست
این اشک ها را با تو، شوقش می کنم
...
از لابلای این همه تردیدها
من باورم را با تو محکم می کنم
همدرد ِ من از زادگاهم می شوی
این درد را باعشق، راهی می کنم
دیوانه وار از پشت این دیواره ها
من نعرۀ " یا عشق" تمرین می کنم.
عبداله رضائیان 2/8/1389
نمی دانم چقدر باید در اندیمشک بمانم. اندیمشک ، جدای ِ از آفتاب ِ سوزان ِ خوزستانیش و بد رفتاریِ بعضی از "هم ولایتی" های ارتشی ِ شان ، طلوع وغروب ِ زیبایی دارد، که ،انگار، ماه ، د ُرُسته ،در چند متریت به گِل نشسته.
وقتی برگۀ مرخصی ام را در دستم دیدم نمیدانم با چه سرعتی به اصفهان آمدم ولی همینقدر بگویم که لذتبخش بود. حالا دو هفته در اصفهانم و دوباره برمیگردم . این روزها حال و هوای افسردگی و بیحالی دارم و شاید ثمره اش همین اراجیف باشد:
عشق ِ ممنوعه های ِ ما را باش
زندگی در زوال ِ ما را باش
روزهای ِ چپانده در یک ، آه
حسرت ِ دیده های ِ ما را باش
قصه هایی که درد می خوانـَد
از ورق پاره های ِ ما را باش
اشکها را که ریخت ، بیهوده
از نهایت ، دروغ ِ ما را باش
دست ِ تقدیر ِمضحک آور را
عاقبت های ِ پوچ ِ ما ر ا باش
لحظه های بدون ِ بودن ِ یار
جـَنگ ِ تحمیلهای ِِ ما را باش
رنگها در کمین ِ زنگ زدن
از برون ، هفت رنگ ِ ما را باش
مرگهایی که مثل ِ بوسه شده
اشتیاق ِ عجیب ِ ما را باش
...
روزگاران چقدر مسخره شد
این اَراجیف های ِ ما را باش
عبداله رضائیان
وقتی مدتی از شهر و دیارت دور باشی حتی دلت برای کلاغهای شهرتان هم تنگ می شود، ولی شهرتان چه؟
چه روزها که نبودم و شهر ِ من
بلند راه می رود بدون ِ من
نه دل ِ کوچه های ِ آن تنگ شده
نه هوایی شدند ماهیان ِ من
نه غروب منتظرم شد ،شاید...
برسد خبر از رد ِ پای ِ من.
اما در این بین ، خانواده و دوستان هستند که معنی ِ" شـَهرَ م" را برایت عمیق و دوست داشتنی می کنند.
****
همۀ مصیبتهای سربازی یک طرف و" نگهبانی دادن و تشریفات و باید ها و نبایدهای آن" یک طرف ِ دیگر. در دو ماه دورۀ آموزشی در تهران(06) هشت بار هم نصیب ِ من شد که مسخره ترین آنها نگهبانی ِ توالتهای عهد عتیقشان بود، البته نگهبانی جاهای حساسی مثل اسلحه خانه واجب بود و حرفی هم در آن نیست. این نیمچه شعر را در یکی ازنیمه شبها که بیدار بودم نوشتم و امیدوارم بیخوابی نکشید:
وقتی که تو سربازی ، در سنگر ِ تنهایی
یک نیمه شب ِبی روح در عالم ِ بدحالی
پوتین ِ عرق خورده ، یک قمقمه آب ِ گرم
دیوانگی ِ مطلق ، در فکر ِ خودآگاهی ( خدا ، گاهی)
...
چشمی که نمی خواهد یک لحظه بماند باز
با اسلحۀ نحس و مسئولیت ِ واهی
درگیری ِ خود با خود در حیرت ِاین بازی
می کاهد و می شویــَد ، افسار ِ شبانگاهی
توصیف ِ تو را گویم در یک قدم از لحظه
شاید که به صبح آید
پایان ِ چنین راهـــی
وحالا که دورۀ آموزشی در تهران با تمام خوبیها و بدیهایش تمام شده باید به اندیمشک بروم . امیدوارم تنبلی را کنار بگذارم و در وبلاگ فعالتر باشم به خصوص اینکه " مسعود" اول شهریور سرباز میشود.
ستوان دوم وظیفه نیروی زمینی ارتش تا 15 ماه ِ آینده
عبداله رضائیان
سلام
من فعلا یک سربازم.
یک ماه و اندی نبودم و حالا دو روز در موطنم هستم و دوباره برمی گردم تا دوماه آموزش سربازیم را تمام کنم. خیلی سخت بود. پدرمان را در آورند و انگار نه انگار که تحصیل کرده ای . اصلا تحصیلاتت به درک، طوری برخورد می کردند که دارند حیوانات وحشی را رام می کنند. انسان نماهایی که تشنۀ لیسانست بودندو ازخرد کردنت لذت می بردند. هرروز از ساعت چهار و چهل و پنج دقیقۀ صبح تا ده شب اجدادمان را جلو چشممان می آورند و با مقررات عجیب ِ خواب ، چند ساعتی ما را به مرگ وا می گذارند. من در خیابان پاسداران تهران ، یا دقیقتر بگویم در" 06"(جهنم سبز) این دو ماه لعنتی را می گذرانم.اینجا ارتش است و من 17 ماه ارتشی خواهم بود.خوشبختانه محیط جدید دوستان جدید را به همراه دارد و من نیزاز آن بی نصیب نبودم .شاید کمتر بیایم و سری به وبلاگ بزنم و شعری بگذارم ولی دلم از بابت "مسعود "عزیزم قرص است. دلم برای همۀ داشته های قبل از سربازیم تنگ شده، ولی زود برمیگردم.
عبداله رضائیان