فاصله ها

اینجا کسی "فاصله ها" را وجب نمی کرد...

حدس می زد

یک عمر...

...

...

بیاد دارم زمانی کتابی بدستم رسید که حاوی شعرهایی به سبک مینیمال ژاپنی (هایکو) بود. شعرها در عین سادگی بسیار دلچسب و هم آوا بودند. این مینیمال را در آن روزها در هوای آن سبک سرودم ...

و شاید...

قرار بود نه فرازی باشد
نه فرودی
نه کوهی
نه کاهی
اما صخره های خودکامگی دریدند
ژنده پیراهن قدیس را
و بر سطوح به ستوه آمده تاریخ
دگر سطر نگاشتند:
تلاطم های رود بیهوده است
وقتی که نسب برکه حزین
در پستوی نی های بوریا
به جست و جو نافرجام رود و سنگواره میرسد
 تار و پودی از گریختن
رگ های هویت را صلا می دهد
آواری از نرسیدن هوار می کشد
بالهای قلع اندود شاپرک را
و پای سیمانی مترسک امیدوار است
سایه ای از دورترین کهکشان
در ظهری سترگ به نجات خواهد آمد
و شاید
و شاید
و شاید...

گفت بنویس و نوشتم-1

گفت بنویس و نوشتم...

از تارهای عنکبوت کنج خانه

و آوازی خفته در گلوی گرامافون

سبابه را کشیک کشان

 

گفت بنویس و نوشتم...

از رنجی که می بریم

از رنجی که می بری

از ناخنی که می کشم

بر گل آلود نیستی ی ی ی

 

گفت بنویس و نوشتم...

از سرخی پولک ماهی تنگ

که نیست عید را...

چشم انتظار

و از سبز یرقانی جوانه های گندم

بر رواق فولادی رخش

در عصرگاه سیزدهم نوروز...

 

گفت بنویس و نوشتم...

شانه های تخم مرغ گران شده اند

و شانه های امن

بی حدددد کیمیاست

و شان گریه...

مضمحل

همسان هق هق عابری در پاییز...

 

م.خار

نگاهی تر

با نگاهی تر

می چکانم...

به خشکی چشمانم

قطره... قطره...

هجو لبخند را

 

تو در آنسوی پنجره

هنوز دست تکان می دهی

با چتری بر کرانه آسمان

قواره گسترانیده...

 

تقلای بی گاهم

هذیان غروبم...

در تمنای سوسوی چراغ

 

آه

چه فرق دارد؟

وقتی که می دانم

بازنده یا برنده؟

هر دو باخته اند...

و گل ها و خارها

علوفه صبحگاهی این گله اند...

 

به محسن روحبخش...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

فرق چندانی نکرده ایم. گذر زمان ردپایش را روی چروک های صورتمان حک کرده و بر قاف کله مان گرد سپید پاشانده...

گاهی نگاهی هر چند گذرا به گذشته خالی از لطف نیست...

یاد باد آن روزگاران یادباد...

روزگار دانشگاه و شوریدگی و جوانی...

روزهایی که به شوقی سرگشته، شتابان گذشت.

بر عمر من و عبدالله عزیز و وبلاگ تالار 14 سال سپری شده و امروز از لابلای خاطرات غبار گرفته، عطری خوش بمشام میرسد. بوی کهنگی کتاب شعری که سالها نخواندیش...

 

 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

 در آینه ات دید و ندانست کجایی

آواز بلندی تو و کس نشنودت باز 

بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی