کسی چه می داند در اندیشه آخرین برگ درخت تحمل چه می گذرد؟

از سویی آماج باد است و نفیر ... و از سوی دیگر زمزمه های امید است و انتظار...

باد هم که از صرافت دست کشد، امید وا رفته و انتظار پوشالی، طومار برگ را در هم می پیچد و لجاجت زمین آغوش می گسترد...

عابران خوش خیال (همان عابرانی که مشتاق بارانند و روز بارانی بی شال و کلاه و چتر گامی بیرون نمی نهند را می گویم) با خود زمزمه می دارند: برگها زمانی می افتند که گمان می کنند طلا شده اند...

بیچاره برگها که در خش خش له شدنشان نمی توانند به دیگران بفهمانند:

این دست تقدیر است

این انتظار جوانه هاست

این ناجوانمردی باد است

این بی وفایی پرنده است

این ازدحام ادراک حس غریب است

این قامتی ژولیده پیکر

 این امتداد تنهایی است

پاییز است...