به گمانم میانسالی از روز اول دخول به سی سالگی برچسبش، حالاتش ،بحرانش،طوفان ذهنی و حسرتها و غمهایش را یکجا روانه افکار روزانه میکند.اینکه چراچنین و چنان نشدم و چنین و چنان نکردم. انگار لحظات آخر فرصت رسیدن به خوشبختی در ایام جوانیست. حرص و طمع و دست وپازدنها اوج میگیرد و شاید تا ۳۵ سالگی ادامه یابد. نمیدانم این نسلهای سوخته که برخلاف تورم ،عایدیشان کمتر شده چگونه با سودای ذهنی کنار آمدند و چه جنگی باخود دارند در کشاکش سرزنشهای ذهنی،افسوسها و تحقیرها. در آنسو، دلالها وبه نرخ روزخورها انقدر بالا رفته اند که گرچه آنها هم بحران دارند ولی استانداردهای بالای زندگیشان، بحرانهایشان را فئودالیته مآبانه کرده. حکایت هردو جانسوزند اما این کجا و ان کجاست ،هست. باری، اکنون که کم و بیش بحرانهای ذهنی را تمام قد مینگرم، میدانم که تلاشم راکرده ام لکن نشد یا صلاح بود که نشود‌.شاید اینده جبران مافات کند و از خجالت این تلاطم درآید.