و شاید...
قرار بود نه فرازی باشد
نه فرودی
نه کوهی
نه کاهی
اما صخره های خودکامگی دریدند
ژنده پیراهن قدیس را
و بر سطوح به ستوه آمده تاریخ
دگر سطر نگاشتند:
تلاطم های رود بیهوده است
وقتی که نسب برکه حزین
در پستوی نی های بوریا
به جست و جو نافرجام رود و سنگواره میرسد
تار و پودی از گریختن
رگ های هویت را صلا می دهد
آواری از نرسیدن هوار می کشد
بالهای قلع اندود شاپرک را
و پای سیمانی مترسک امیدوار است
سایه ای از دورترین کهکشان
در ظهری سترگ به نجات خواهد آمد
و شاید
و شاید
و شاید...
+ نوشته شده در جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱ ساعت توسط مسعود مردان
|