خواستم از تو بگویم به دلم شور افتاد...(1)
احساسی که زبان قاصر باشد و قلم فرسوده از بیانش، به ضرب آهنگ دل می شود شرح فی ما وقع...
اقلیمی که نه در سفرنامه ها گنجانده و نه در سروده ها پرورانده و نه در ادراک و عقل فهمانده... اقلیم عشق است و عشاقند راویانش...
حسب نیازت نوازش می کنند و بر منطق علیلت دلیل می شوند... همانکه کاسه وجودت تشنه باشد کافی است تا دریایی ات کنند...
اینجا کربلاست... میعادگاه شور و شعور و شهادت... و بین الحرمین بی شک قطعه ای از بهشت است، قامت کشیده تا رضوان حضرت دوست...
ماتمکده نیکان دو عالم است و بر انس و جن فرض، که بر مدار ارادت سر به تربتش سایند و جانب ادب نگه دارند...
برگزیدگان و بزرگان عالم تا ابد داغدار واقعه کربلایند...
و بی سبب نیست که با هر حالت خوش و لب به لبخند شکفته اگربر سرزمین کربلا وارد شوی، قلبت خضوع می کند و لبت به حرمت این عظمت دوخته و علم غم بر دلت آویخته می شود.
خواستم از تو بگویم به دلم شور افتاد!!!