غم غربت
وقتی مدتی از شهر و دیارت دور باشی حتی دلت برای کلاغهای شهرتان هم تنگ می شود، ولی شهرتان چه؟
چه روزها که نبودم و شهر ِ من
بلند راه می رود بدون ِ من
نه دل ِ کوچه های ِ آن تنگ شده
نه هوایی شدند ماهیان ِ من
نه غروب منتظرم شد ،شاید...
برسد خبر از رد ِ پای ِ من.
اما در این بین ، خانواده و دوستان هستند که معنی ِ" شـَهرَ م" را برایت عمیق و دوست داشتنی می کنند.
****
همۀ مصیبتهای سربازی یک طرف و" نگهبانی دادن و تشریفات و باید ها و نبایدهای آن" یک طرف ِ دیگر. در دو ماه دورۀ آموزشی در تهران(06) هشت بار هم نصیب ِ من شد که مسخره ترین آنها نگهبانی ِ توالتهای عهد عتیقشان بود، البته نگهبانی جاهای حساسی مثل اسلحه خانه واجب بود و حرفی هم در آن نیست. این نیمچه شعر را در یکی ازنیمه شبها که بیدار بودم نوشتم و امیدوارم بیخوابی نکشید:
وقتی که تو سربازی ، در سنگر ِ تنهایی
یک نیمه شب ِبی روح در عالم ِ بدحالی
پوتین ِ عرق خورده ، یک قمقمه آب ِ گرم
دیوانگی ِ مطلق ، در فکر ِ خودآگاهی ( خدا ، گاهی)
...
چشمی که نمی خواهد یک لحظه بماند باز
با اسلحۀ نحس و مسئولیت ِ واهی
درگیری ِ خود با خود در حیرت ِاین بازی
می کاهد و می شویــَد ، افسار ِ شبانگاهی
توصیف ِ تو را گویم در یک قدم از لحظه
شاید که به صبح آید
پایان ِ چنین راهـــی
وحالا که دورۀ آموزشی در تهران با تمام خوبیها و بدیهایش تمام شده باید به اندیمشک بروم . امیدوارم تنبلی را کنار بگذارم و در وبلاگ فعالتر باشم به خصوص اینکه " مسعود" اول شهریور سرباز میشود.
ستوان دوم وظیفه نیروی زمینی ارتش تا 15 ماه ِ آینده
عبداله رضائیان