نمی دانم چقدر باید در اندیمشک بمانم. اندیمشک ، جدای ِ از آفتاب ِ سوزان ِ خوزستانیش و بد رفتاریِ بعضی از "هم ولایتی" های ارتشی ِ شان ، طلوع وغروب ِ زیبایی دارد، که ،انگار، ماه ، د ُرُسته ،در چند متریت به گِل نشسته.

وقتی برگۀ مرخصی ام را در دستم دیدم نمیدانم با چه سرعتی به اصفهان آمدم ولی همینقدر بگویم که لذتبخش بود. حالا دو هفته در اصفهانم و دوباره برمیگردم . این روزها حال و هوای افسردگی و بیحالی دارم و شاید ثمره اش همین اراجیف باشد:

 

عشق ِ ممنوعه های ِ ما را باش

زندگی در زوال ِ ما را باش

روزهای ِ چپانده در یک ، آه

حسرت ِ دیده های ِ ما را باش

قصه هایی که درد می خوانـَد

از ورق پاره های ِ ما را باش

اشکها را که ریخت ، بیهوده

از نهایت ، دروغ  ِ ما را باش

دست ِ تقدیر ِمضحک آور را

عاقبت های ِ پوچ ِ ما ر ا باش

لحظه های بدون ِ بودن ِ یار

جـَنگ ِ تحمیلهای ِِ ما را باش

رنگها در کمین  ِ زنگ زدن

از برون ، هفت رنگ ِ ما را باش

مرگهایی که مثل ِ بوسه شده

اشتیاق ِ عجیب ِ ما را باش

 ...

روزگاران چقدر مسخره شد

این اَراجیف  های ِ ما را باش

 

 

عبداله رضائیان