زلزله مشهد
یه لحظه دیدم شیشه ها می لرزه. زیر پام تکون می خوره.
یه لحظه گفتم: خدایا تموم شد؟؟؟
اون چند ثانیه سپری شد و تازه قلبم بود که با شدت هرچه تموم تر می تپید. قلب انگار..... می خواست قفس سینه رو بدره... یه حس گنگ منو دعوت به فرار به جایی نامعلوم می کرد.
با خودم گفتم به چیه این دنیا دلبستی؟؟؟ به چی؟؟؟
این ترس از مرگه؟؟؟ یا دلبستگی به دنیا؟؟؟
حس عجیب باختن سراسر وجودمو فراگرفته بود احساس می کردم چیزی که دنبالش بودم خیلی خیلی پوشالیه...
به دغدغه ها و حرفای دوروبرم که فکر می کردم بغضم می گرفت، همش حرفای بیهوده...
شاید دوباره هم زلزله بیاد/// اینبار شدیدتر/// شاید دیگه نبودم/// دوستان حلال کنید
به قول محسن عزیز:
وه ازین عمرهای کوته بی اعتبار