زلزله مشهد

امروز نزدیکای ساعت 5 عصر شهرمشهد لرزید. میگن 5/5 ریشتر شدتش بوده...


یه لحظه دیدم شیشه ها می لرزه. زیر پام تکون می خوره.


یه لحظه گفتم: خدایا تموم شد؟؟؟


اون چند ثانیه سپری شد و تازه قلبم بود که با شدت هرچه تموم تر می تپید. قلب انگار..... می خواست قفس سینه رو بدره... یه حس گنگ منو دعوت به فرار به جایی نامعلوم می کرد.


با خودم گفتم به چیه این دنیا دلبستی؟؟؟ به چی؟؟؟

این ترس از مرگه؟؟؟ یا دلبستگی به دنیا؟؟؟


حس عجیب باختن سراسر وجودمو فراگرفته بود احساس می کردم چیزی که دنبالش بودم خیلی خیلی پوشالیه...


به دغدغه ها و حرفای دوروبرم که فکر می کردم بغضم می گرفت، همش حرفای بیهوده...


شاید دوباره هم زلزله بیاد/// اینبار شدیدتر/// شاید دیگه نبودم/// دوستان حلال کنید



به قول محسن عزیز:


وه ازین عمرهای کوته بی اعتبار

خیال خوشی...

دوستان خوبم سلام... چندین روزه که شعر شکسپیر توی مغزم ورجه ورجه می کنه. شاید اگه مرحوم فرهاد مهراد با اون صدای پر از احساسش اونو نمی خوند اینقد برام یادآوری نمی شد... واقعا کیه که بتونه در سیل حوادث و بلایا رادمردی خودش رو به حداقل خودش ثابت کنه؟؟؟کییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه؟؟؟


کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد

 و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند


یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کٌند کند


یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد


و به آفتاب تموز بیاندیشد


نه هیچ کس هیچ کس


چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد


از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست


بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید


نه هرگز هرگز...


چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد


از این که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست


بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.


صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.


"ویلیام شکسپیر /نمایش نامه ریچارد سوم / پرده اول/ صحنه سوم/ترجمه  دکتر مهدی الهی قمشه ای"


تقدیم به محسن روحبخش و تمامی کسانی که می کوشند تا پایمرد بمانند

این طبیب از دیدن بیمار می ترسد...

آشنا


نا آشنا شد...


تا بلی گفتم


بلا شد...


گریه کردم...


ناله کردم...


حلقه بر هر در زدم


سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم


آب از آب نجنبید...


خفته در خوابی نجنبید...


کوچ کردند


دسته دسته


آشنایان


عندلیبان


باغ خالی...


باغچه خالی...


شاخه خالی...


لانه خالی...



ترانه فوق را چندی پیش شنیدم، برای عبداله عزیزم که در بوشهر اشتغال داره آرزوی موفقیت و شادی دارم.