به خاطر دارم که تا ده سال پیش روبروی خانه مان مزارع زراعی بود.کشتزاری گسترده از خوشه های گندم،جو، پنبه،گوجه ، بادمجان و...همیشه این موقع سال هنگامه گیسو افشانی مزارع گندم بود و جو...گیسوانی پریشان و مخملی...دستخوش اندک نسیمی برای رقصی شگفت و هارمونی ای عجیب...رنگ آمیزی شگفت خوشه ها در کنار گلهای ریز و درشت آبی و زرد حکایت از نقاش چیره دستی داشت که آنروزها در صداقتی عظیم همکلامش بودم.به یاد دارم با گذر فروردین و اردیبهشت رنگ مزارع گندم و جو از سبز لطیف و فسفری به سبز تیره و یشمی بدل می شد.خرداد ماه هم خوشه های طلایی رخنمون داشتند ،خوشه های رسیده و گاها شکسته برهم... صدای پرندگان کوچک  خوش الحانی که بیش از جثه کوچکشان صدای اهورایی شان بگوش نیوشیدن می شد و در میان مزارع به این سو آنسو شتابان و خرسند پر می گشادند، فراموش ناشدنی است. با پایان امتحانات ثلث آخر جستجوها و گمانه زنی هایم در ارتباط با نحوه زندگی این پرندگان،جوجه هایشان و گه گاهی حماقتشان آغاز می شد.انتظارم با کسری از ساعت به پایان می رسید و یک یا چند پرنده را می دیدم که به مقصد نامعلومی از لانه شان پرواز می کنند.به خاطر دارم سایر هم محله ای هایم که جسورتر بودند و کنجکاوتر،به ندرت جوجه های این پرندگان را به یغما می بردند،گاهی تخم هایشان را می ربودند و برخی مواقع لانه هاشان را تخریب می کردند.از شنیدن این خبرها همیشه ذوق زده می شدم و بعد از آن ناراحت که چرا آسایش پرنده ای را مختل و نابود کرده اند و روز پس از آن ماجرا فکر می کردم که چقدر این پرندگان حیوانند؟چه اندازه نادانند و چه میزان کودن؟با خود می گفتم مگر غذای شمایان جز دانه و کرم و حشره است؟مگر لانه شمایان جز چند تکیه چوب و پر و کاه است؟پس چرا؟پس چرا در مجاورت جوامع انسانی سکنی می گزینید؟پس چرا به دوردستها پناه نمی برید و تخم و جوجه و لانه تان را از دست تجاوز ما آدمیان دور نمی کنید؟چرا با این همه خطر هر سال بدین جا می آیید؟مگر نمی دانید وقت درو لانه هایتان نابود می شود و جوجه هایتان در معرض تعرض و خطر؟چرا بر روی درخت لانه نمی سازید؟ و چندین چرا و مگر دیگر که ذهنم را تا هنگام ورود و خروج دستگاههای کوچک کمباین و سیل کارگران به خود مشغول می ساخت.سالها گذشت و از آنهمه گستردگی چند قطعه زمین باقی ماند و تعداد زیادی خانه آجری ...یادش بخیر...امروز عصر به نزدیک یکی از آن قطعات باقیمانده که سرشار از ساقه های سبز جو بود رفتم.هنوز هم آرام نسیمی خوشه ها را مست می کند و در رقص...((خمودگی شیوه ماست گویا))به یاد دغدغه ها و سوالاتم ده سال پیشم افتادم.چه دغدغه های کودکانه ای...امروز با خویشم زمزمه می کردم:خوشا بحال پرندگان این مزارع...خانه شان میان عطر جوانه هاست...پیرامون لانه شان رقص است و آواز باد و ستایش و وحدانیت...از دار دنیا چه فارغ بالند،لانه شان چند تکه چوب است و پر و کاه ، غذایشان هم به وفور در هرکجا یافت می شود.دغدغه شان جز رشد جوجه هایشان چیست؟زیر سقف آسمان نیلگون خدا در صفا و صداقتی رشک برانگیز می زییند.چه توکل رقیقی در وجودشان جریان دارد.میهمان خدایند و خداوند، نیکو صاحب خانه ای.آنچنان زندگی می کنند که با آغاز فصل درو اکثر جوجه هایشان پرواز را آموخته اند و چه باک از تخریب خانه ای کوچک و سهل[ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم].شاید مصداق همین ضرب المثل باشد:با خدا باش و پادشاهی کن.

به کجا میروم؟همیشه بیم را درآغوش لحظه هایم گرفته ام و گاهی یادم می رود که بجای عشق به ترس و اندوه سلام کرده ام...ادعای هوش و ذکاوتم می شود و همواره در اضطراب و تشویشم...

خوشا به حال پرنده ها

که ثبت احوال دنیا را از حفظ اند

این دون بی شرم را...

و بی وحشت از مرگ و تگرگ و بد مستی داس

عاشقانه می خواند...

 در طنین آوازشان پیدا شکفته ست

عشق

رویش

پرستش