پیشواز تابستان
بابا لنگ دراز ذهنم مي خندد
سايه کشيده ام روي آسفالت ساعت 6/5 عصر را...
بهار هم رفت...
و ناخن لطيفش را بر تن واژه ها کشاند
بايد به روزهاي طولاني بي باران
به نگاه تشنه گندم
و بوي تند عرقهايم عادت کنم...
شايد تابستان در دل کودکي دبستاني بهترين فصل باشد
نکند چشم هايم تيره مي بيند...
نکند...
شايد تابستان زيباست...شيرين و دلچسب
چونان پالوده اي شهد آلود
يا که مدهوش و درخشان
بزم عظيم سپهرکوير
نمي دانم...
در دلم بلوای هيچ احساس است
م.خار