پیشواز تابستان

بابا لنگ دراز ذهنم مي خندد

سايه کشيده ام روي آسفالت ساعت 6/5 عصر را...

 بهار هم رفت...

و ناخن لطيفش را بر تن واژه ها کشاند

بايد به روزهاي طولاني بي باران

به نگاه تشنه گندم

و بوي تند عرقهايم عادت کنم...

شايد تابستان در دل کودکي دبستاني بهترين فصل باشد

نکند چشم هايم تيره مي بيند...

نکند...

شايد تابستان زيباست...شيرين و دلچسب 

چونان پالوده اي شهد آلود

يا که مدهوش و درخشان

بزم عظيم سپهرکوير

نمي دانم...

در دلم بلوای  هيچ احساس است


م.خار

رهگذر...

رهگذر...

اين مسير بن بست است

حوض بي آب

کاشي سبز است

گلهاي سرخ قالي چه بي لرزش

برگ در کوران شکستن نمي گريد

ريشه از فرجام رسيدن نمي خندد

سوختن پيمانهاي " نسوختن شمع و آتش و پروانه "

نمايش چتر فراموشي سايه هاست

قصه ي سکسکه هاي توامان مرگ است

هي ي ي ي... مسافر

اين مسير بن بست است


م.خار

یک سرباز

سلام

من فعلا یک سربازم.

یک ماه و اندی نبودم و حالا دو روز در موطنم هستم و دوباره برمی گردم تا دوماه آموزش سربازیم را تمام کنم. خیلی سخت بود. پدرمان را در آورند و انگار نه انگار که تحصیل کرده ای . اصلا تحصیلاتت به درک، طوری برخورد می کردند که دارند حیوانات وحشی را رام می کنند. انسان نماهایی که تشنۀ لیسانست بودندو ازخرد کردنت لذت می بردند. هرروز از ساعت چهار و چهل و پنج دقیقۀ صبح تا ده شب اجدادمان را جلو چشممان می آورند و با مقررات عجیب ِ خواب ، چند ساعتی ما را به مرگ وا می گذارند. من در خیابان پاسداران تهران ، یا دقیقتر بگویم در" 06"(جهنم سبز) این دو ماه لعنتی را می گذرانم.اینجا ارتش است و من 17 ماه ارتشی خواهم بود.خوشبختانه محیط جدید دوستان جدید را به همراه دارد و من نیزاز آن بی نصیب نبودم .شاید کمتر بیایم و سری به وبلاگ بزنم و شعری بگذارم  ولی دلم از بابت "مسعود "عزیزم قرص است. دلم برای همۀ داشته های قبل از سربازیم تنگ شده، ولی زود برمیگردم.

 عبداله رضائیان

 

بگو آسمان خون گریه کند

در سوگ تو
چهار خيابان مي گريد
سالي است بازار قهقهه به قهقرا رفته
...
شاهرگ رويش اگرچه مي تپد
اما
قبول بايد کرد داغ رفتنت
عظيم است و جانکاه
حيف آن نورسته نوگل
حيف آن ديباچه خوب
...
نيستي و ميدانم
نبودنت هم پشت شب را مي لرزاند
و امروز از فراز "عند ربِّهم يرزقون"مي خواني
اَمّن يِجُيب را
نيستي تا ببيني درخت سبز را اکنون
همانکه ديروزش شوريند برهر شاخه،برگ
ساقه مي بِّرند
بر تنه مي کوبد تبرهاشان مدام
...
آه از اين خام خيالان عدو
گيرم شيره ساقه را هم نيوشيديد
با ريشه ها چه خواهيد کرد؟
ريشه هايي گستران بر بطن جان
ريشه هايي همه تصوير حماسه
ريشه هايي همه مشتاق


سال پیش همین حوالی بود که گلهای بی بدیلی پرپر شدند.یادشان سبز...راهشان روشن

م.خار

روزگار غریبی خواهد بود...

در اسرع وقت عشق را خواهند کُشت
و پيغام محمد را در مغاک سينه ها اندود خواهند کرد
آسمان اِفريقا
پرواز پرندگانِ (يو اِن) را نخواهد ديد
زمين از بي شرمي واژه هاي سربي
دهان خواهد گشود
و فرو خواهد بلعيد آخرين مولکولهاي اکسيژن را
افق ارغواني خواهش
در قاب کوچک بينش کرانه خواهد شد
هر نهال زردآلو
ضرابخانه هسته اي خواهد شد
و بيد مجنون شاخه هايش را خواهد افراشت
...
روزگار غريبي خواهد بود
مي دانم
تو خواهي آمد
تو خواهي آمد
و من...در برابر جزر و مد نوميدي
ايستاده ام م م

م.خار