بگو آسمان خون گریه کند
در سوگ تو
چهار خيابان مي گريد
سالي است بازار قهقهه به قهقرا رفته
...
شاهرگ رويش اگرچه مي تپد
اما
قبول بايد کرد داغ رفتنت
عظيم است و جانکاه
حيف آن نورسته نوگل
حيف آن ديباچه خوب
...
نيستي و ميدانم
نبودنت هم پشت شب را مي لرزاند
و امروز از فراز "عند ربِّهم يرزقون"مي خواني
اَمّن يِجُيب را
نيستي تا ببيني درخت سبز را اکنون
همانکه ديروزش شوريند برهر شاخه،برگ
ساقه مي بِّرند
بر تنه مي کوبد تبرهاشان مدام
...
آه از اين خام خيالان عدو
گيرم شيره ساقه را هم نيوشيديد
با ريشه ها چه خواهيد کرد؟
ريشه هايي گستران بر بطن جان
ريشه هايي همه تصوير حماسه
ريشه هايي همه مشتاق
سال پیش همین حوالی بود که گلهای بی بدیلی پرپر شدند.یادشان سبز...راهشان روشن
م.خار
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط عبداله رضائیان
|