به تو محتاج شدم

به تو محتاج شدم رد شده از جاده ها

به تو که رفته ای و قلب ِ مرا تاخته  ها !!!

من خودم نیستم و قلبم از آیین ِ تو هست

من تمامم وچه می فهمم از این ساخته ها

بت من گشته ای و سال گذشت از دیدار

شب روان می شوم از هوش به این  یافته ها

غصه بی راه نمانده که مرا زنجیر است

پس چرا راست نمی گشت کمی     بافته ها

 

عبداله رضاییان

ترتیب ِ نبضم

ترتیب ِ نبضم رو نگیر با اومدن هات ای گُل ِ بوسه

گناه ِ من همینه که

 شدم از عشق  ،  دیوونه

نگاهت هم نذار  رو گونه هام ، من ، پاک  میمیرم

همین مونده جنازم رو به پات ...

من لال ِ  دلگیرم

به قدری اومدن هات  رو گرفتی  زوری از اینجا

غریبی می کنم هر روز

غریبم بات تک و تنها...

 

عبداله رضائیان

تباه ِ قبلـۀ بی معنی ام  

تباه ِ قبلـۀ بی معنی ام  تو را مرگ است

نسیم ِ جاده ام راه ِ بی سر و ته   هست

غروب ِ بی هوسم منتظر به هیچ کسوف

و این دلیل ِ شباهنگ ِ تو به این مرگ است

 

عبداله رضاییان

زنده یاد نجمه زارع  

هرگز یادم نمی رود روزی که یک دوست عزیز شعری از زنده یاد نجمه زارع  برایم نوشت.  چه لحظۀ خوبی بود ، لحظۀ ارضای شعری. بعد از شنیدن  خبر فوت  خانم زارع  در ذهنم قدیسه ای ترسیم شد که به معراج رفته.  حال برایم نجمه زارع معنی دیگری دارد، شاید به اندازۀ  فردوسی و حافظی که آنها هم محترمند.

یادش گرامی  باد

مال ِ من شو

مال ِ من شو

تو که بی عشق

می گذ َرونی  دنیا  بی  من

وقت ِ دلتنگیه دیگه

پس بیا از آن ِ من شو

وقت ِ خوابم هم میبینم

لحظه های سرد با تو

وقتی حس کردی که عشقم

میل داره ، لمس ِ لباتو

گاه و بی گاه مرده میشم

بس که از دوریت خمارم

یاد ِ دیدارامونه که

نگذاشته از غم جدا شم

سایش روحم تو اوجی

وقتی که هستی و نیستی

با منم بیگانه هستی؟؟

کاش یه لحظه هم بایستی

مردم از بس جیغ کردم

با نگاهم پشت این غار

قطره ای از اشک من هم

کم نکرده قطر دیوار

مال ِ من شو من که خوابم

روز رویایی ندارم

قصه های تلخ ِ مرگم

من همین را شــِکوه دارم.

عبداله رضائیان

نفسم را بریده اند

نفسم را بریده اند و نگاهم بسوخته

شبِ بی شب ، و تو  را هم

دل ِ من پارۀ دوخته

تب ولحظه

کم و دلگرم

همه در هیچ ِ تو می شد

ولباسم به اشاره

به تنت دوخته می شد

که چه پیداست ،

لب ِ موضوع

و من ِ من

به تو دستگیرۀ محکم

گل من با دم ِ آبی

غزل ِ ناز تو می شد

و اگر این همه می شد

که چه می شد!!!!!

 

عبداله رضائیان

مرا به سُخره گرفته

مرا به سُخره گرفته دم ِ مسیحایی

ویا که جلوه نمی بارد از دلم ، آری؟؟

دلیل ِ مَحکمه آور نمیبَرَد این حُکم

چه می بَرد که ببینی دلم به درد آری

 

عبداله رضاییان

سلام غصۀ هر روزه

سلام غصۀ هر روزه ام سلام امروز

همیشه رنگ رخم می پرد که پندارم

تو را دو روز ِ دگر بینمت و آه  چه سوز

تنم که خشکد و جانم به راهرو به فرار

و آینه که به  سمتم نشسته بی پندار

نفَس ، دو  سه   ، کـــَمـَکی حبس میکنم  خود را

که بیشتر ندهم  سوتی ِ خودم گُم را

و زود میگذرد با دو سه تا حرف ، تمام

دلم که تنگ شد دوباره  ،

اوبرفت   تمام؟؟؟

 

عبداله رضائیان

وقتی بهار، تکراریه

وقتی بهار، تکراریه

لحظه نمی مونه برات

دلتنگ میشی گاهی شبا

موج می زنه غم به چشات

لبخند ُ گم می کُنی و

اشک میشه  درمون ِ  هوات

شکوفه ها بی رنگ و زشت

دنبال ِ تقصیره      نگات

چاره چیه    ، تحمله؟

فایده نداره این صدات !!!

یه کاری باید بکنه

 قصه نویس ِ  شهر ِ   ماااات

 

عبداله رضائیان

شب شعر

 

حالم از هر چی جلسۀ شعر وشب شعره به هم می خوره . نمیدونم چرا شعرها در بیرون آمدن از نجوای گیج ِ ما  سخیف و بی ارزش وپوچ می شوند. برای همینه که در هیچ جلسۀ شعری،،،  شعر نمی خونم البته بماند که هزیانهایم  هم در حد شعر نیست.... ولی هر چه که هست عیب از گوینده و شنونده است.خارج از این هم نیست....

 

بی راهه

 

من ِ بی راهه چه می خواهد   باز

من ِ بی باز ِ به فریاد   آغاز

من ِ بی من   ودو من کاغذ ربط

من ِ بی حاصل وصد من غم خبط

من ِ بی دل که به محتاج تو هست

من ِ بی طالب ِ از عشق ِ تو مست

من ِ هر دم به تبی در فریاد

من ِ هر روز به سبکی در باد

من ِ آجر کش ِ یک بار ِ فریب

من ِ از غیر خوش آمد ز غریب

من ِ بی تو که به لب محتاج است

من ِ زایل که به شب اُفتادست

من ِ در راه ِ هزاران باری

من ِ ره برده به عشق ،، گفتاری

من ِ بی من  ، من ِ بی تو آغاز

من ِ بی نام ، خداحافظ ، باز

 

عبداله رضاییان

طلب

طلب نمی کنم این آسمان ِ آبی را

نمیخورم می ِ ناب ِ شب بهاری را

نمیبرم رخ یارم به ماله دست کشی

نمی کنم بقلی  از نگاره های خوشی

ندارم از بَر ِ غم این دوباره مسکینی

نوای ناز به بنیاد ی دل کُش ِ دینی

 

عبداله رضاییان