رجعت به پست مدرنیسم

به گمانم آدمي وقتي از غار و کپر به شهر و روستا رهسپار مي شد يادش نبود که گوشه ها و کنج هاي مسکن پيشينش را خوب وارسي کند...اين چنين بود که اصالت و طبيعت وجودي اش را جا گذاشت.به شهر کوچيد و در شوقي دوچندان و اضطرابي پنهان يکايک ملزومات بودنش را به فراموشي سپرد .نسل هاي اولين با مدرنيزه شدن و کشف و شهودات علمي سرگرم بودند .برق آمد،تلفن آمد ،نفت و گاز و... روند ادامه داشت ...دين و آيين آدميان نيز از اين ماجرا مستثني نبود.فُرق و مذاهب متعددي ايجاد گشت و قرائت هاي جديدي از دين بوجود آمد.روانشناسي ظهور و بروز بيشتري يافت،ديوارهاي رابطه قطور،بلند و وسيعتر شد،مناسبات خانوادگي و تجمعات ديني سير نزولي بخود گرفت و قاب کوچک بينش در چهار زاويه اتاق کرانه شد.نمي خواهم از روند تاريخ بشري بگويم حتي نمي خواهم جانبدارانه از حال،گذشته و آينده سخن برانم.نه تاريخ ميدانم و نه آسيب شناسي اجتماعي را.عرض مي کردم:به مرور همه چيز دستخوش تغيير و تحول شد گاه به سامان و بيشمار به قهقرا...گاهگداري غربت سنگيني کالبد آدمي را مي فشارد.به چرايي اين درد مي انديشد.نام مي گذارد دردهايش را:تنهايم،افسرده ام،پوچم،خسته ام،درمانده ام...نميداند چطور و چگونه بر اين درد فائق آيد؟برخي درون درد بودنشان دست و پا ميزنند و برخي خويش را به دستاويز تلاش و کوشش مي آويزند.صبح تا شب کار و کار و کار.شايد شايسته باشد اما فرار از حقيقت محسوب مي شود.کاش مي شد نحوه زندگي نياکان و اجدادمان را لمس مي کرديم.نمي دانم آيا آنزمان هم مابين دردها و درد مقدس بودن حائلي وجود داشته؟نمي دانم آيا بين دردهاي امروزين ما و نحوه شهرسازي  {خانه هاي حقير،درهم فشرده و بي حياط}و تعاريف نوين ما از عشق ،آزادي و زندگي رابطه و تقاربي ديده مي شود؟آدمهاي آنروزگار را نديده ايم و تنها آثار وجودي شان را در سنگ نوشته ها،الواح و کتب تاريخي يافته ايم اما مي توانيم سير تاثير شهرنشيني و پيروي از قواعد اغلب ناصحيح زندگي اجتماعي را در ساير جانداران اطرافمان که هر روز با آنان در نشو و نما هستيم بجوييم.به پرندگان ،گياهان و حيوانات دقت کنيد.آندسته که به تعبيري همشهريانمان قلمداد مي شوند و آنگروه که در طبيعت آزادنه از فطرت خود پيروي مي کنند را به مقايسه بنشينيم.از پرندگان گنجشک و کلاغ را در نظر بگيريد،در ميان چهارپايان گوسفند، اسب و گاو و از ميان گياهان و درختان ،رستني هاي شهري را بنگريد.  {به پرندگان قفسي،ماهيان آکواريوم و گياهان گلدان کاري ندارم،بگذاريد آن بيچارگان در محبس تنگشان مرثيه بخوانند}حال به طبيعت فکر کنيد،به دشت هاي گستران و سبز،به کوهساران،به دريا...گستره ي آزادي و حيات جانداران در اقليم طبيعي شان را آيا مي شود با وضعيت کنوني شان در شهر به قياس نشست؟آيا خوراک،کاشانه ،توليد مثل و نحوه گذران عمر در دو گروه نامبرده يکسان است؟شايد بگوييد خوراکشان در طبيعت اندک،شايد بفرماييد کاشانه شان در پناه آدمي ايمن تر است،شايد بگوييد...اما خواهيد پذيرفت که ميل جستجو،نزاع و تنازع بقا،پرواز جسم و جان و بسياري از صفات فطري شان را نادانسته به سمت و سوي کشانيده ايم که جز سايه اي از آنچه بايد مي بوده اند برجاي نمانده است.به خويشتن خويش هم نيم نگاهي بيندازيم،در رهاورد شهرنشين شدن چه گوهر هايي را رها کرده ايم؟از آدمي که لايق انسان شدن و آزادي است چه بشر و جانداري ساخته ايم؟سرگشته ايم و حيران.به نداي درونمان کي گوش فراخواهيم داد،کي تناقض آنچه هستيم و آنچه مي بايد باشيم را درک خواهيم کرد؟

"خو کرده قفس را ميل رها شدن نيست...درد اين است"  

شاید مقابل آینه ات باشد

مي خواست شعري بگويد...شايد از او و لبخندش...از راه بندان دغدغه هاي سياه و سپيد...از بسياري

نميدانم ها...اما نه دست ياراي نوشتن داشت و نه واژه ها آشتي کنان قلم را مي پذيرفتند...

مردد بود که اگر امروز باران ببارد گريه سرخواهد ؟ ؟    

دسته به زير چانه اش زد.دوست داشت در آرامشي خلسه وار به امروزإدیروزإو فردا بیندیشد اما ا اا ا

اضطرابي که معلوم نبود چرا و چگونه ،دلش را به مضراب کشانده بود و ذره ذره ي افکارش را به ورطه

هراس مي برد...

ناگهان هيجان کاذبي گامهايش را بسوي غزليات حافظ که روي تاقچه خودنمايي مي کرد به شمارش

انداخت.

زير لب زمزمه کرد:تفالي به حافظ...هوم م م ...

آمد:

««پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                    آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد»»

غم غربت

وقتی مدتی از شهر و دیارت دور باشی حتی دلت برای کلاغهای شهرتان هم تنگ می شود، ولی شهرتان چه؟

چه روزها که نبودم و شهر ِ من

بلند راه می رود بدون ِ من

نه دل ِ کوچه های ِ آن تنگ شده

نه هوایی شدند ماهیان ِ من

نه غروب منتظرم شد ،شاید...

برسد خبر از رد ِ پای ِ من.

اما در این بین ، خانواده و دوستان هستند که معنی ِ" شـَهرَ م" را برایت عمیق و دوست داشتنی می کنند.

****

همۀ مصیبتهای سربازی یک طرف و" نگهبانی دادن و تشریفات و باید ها و نبایدهای آن" یک طرف ِ دیگر. در دو ماه دورۀ آموزشی در تهران(06) هشت بار هم نصیب ِ من شد که مسخره ترین آنها نگهبانی ِ توالتهای عهد عتیقشان بود، البته نگهبانی جاهای حساسی مثل اسلحه خانه واجب بود و حرفی هم در آن نیست. این نیمچه شعر را در یکی ازنیمه شبها که بیدار بودم نوشتم و امیدوارم بیخوابی نکشید:

وقتی که تو سربازی ، در سنگر ِ تنهایی

یک نیمه شب ِبی روح در عالم ِ بدحالی

پوتین ِ عرق خورده ، یک قمقمه آب ِ گرم

دیوانگی ِ مطلق ، در فکر ِ خودآگاهی ( خدا ، گاهی)

...

چشمی که نمی خواهد یک لحظه بماند باز

با اسلحۀ نحس و مسئولیت ِ واهی

درگیری ِ خود با خود در حیرت ِاین بازی

می کاهد و می شویــَد ، افسار ِ شبانگاهی

توصیف ِ تو را گویم در یک قدم از لحظه

شاید که به صبح آید

پایان ِ چنین راهـــی

 

وحالا که دورۀ آموزشی در تهران با تمام خوبیها و بدیهایش تمام شده باید به اندیمشک بروم . امیدوارم تنبلی را کنار بگذارم و در وبلاگ فعالتر باشم به خصوص اینکه " مسعود" اول شهریور سرباز میشود.

ستوان دوم وظیفه نیروی زمینی ارتش تا 15 ماه ِ آینده

عبداله رضائیان