شاید مقابل آینه ات باشد
مي خواست شعري بگويد...شايد از او و لبخندش...از راه بندان دغدغه هاي سياه و سپيد...از بسياري
نميدانم ها...اما نه دست ياراي نوشتن داشت و نه واژه ها آشتي کنان قلم را مي پذيرفتند...
مردد بود که اگر امروز باران ببارد گريه سرخواهد ؟ ؟
دسته به زير چانه اش زد.دوست داشت در آرامشي خلسه وار به امروزإدیروزإو فردا بیندیشد اما ا اا ا
اضطرابي که معلوم نبود چرا و چگونه ،دلش را به مضراب کشانده بود و ذره ذره ي افکارش را به ورطه
هراس مي برد...
ناگهان هيجان کاذبي گامهايش را بسوي غزليات حافظ که روي تاقچه خودنمايي مي کرد به شمارش
انداخت.
زير لب زمزمه کرد:تفالي به حافظ...هوم م م ...
آمد:
««پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد»»
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط عبداله رضائیان
|