مي خواست شعري بگويد...شايد از او و لبخندش...از راه بندان دغدغه هاي سياه و سپيد...از بسياري

نميدانم ها...اما نه دست ياراي نوشتن داشت و نه واژه ها آشتي کنان قلم را مي پذيرفتند...

مردد بود که اگر امروز باران ببارد گريه سرخواهد ؟ ؟    

دسته به زير چانه اش زد.دوست داشت در آرامشي خلسه وار به امروزإدیروزإو فردا بیندیشد اما ا اا ا

اضطرابي که معلوم نبود چرا و چگونه ،دلش را به مضراب کشانده بود و ذره ذره ي افکارش را به ورطه

هراس مي برد...

ناگهان هيجان کاذبي گامهايش را بسوي غزليات حافظ که روي تاقچه خودنمايي مي کرد به شمارش

انداخت.

زير لب زمزمه کرد:تفالي به حافظ...هوم م م ...

آمد:

««پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                    آفرين بر نظر پاک خطا پوشش باد»»