نفرین

نفرین من به باد

که یادت نیآورد

آن روزهای پر مه و دلگیربی نهاد

نفرین من به باد

که نازی کند تورا و فراری دهد مرا

نفرین من به باد

که یاد آور دل است

در بندبند شعر من از گفتن تو است

نفرین من به باد

چون هر نفس که میکشم از قافله سواست

امید دیدنت به دلم می دهد که باز

روزی ببینمت

از پشت برگهای خیابان راز   باز

نفرین من به باد

که من را نیاورد

بر پوستین نرم تو لرزان کند صدا

نفرین من به باد

دلم بی نصیب توست

آرامشم همیشه منتها به روی توست.

(عبداله رضاییان)

باران

باران دلم ببار امشب
چون دل به غبارکرده عادت
بر باره ء پیکرم بباران
چون نور خدا زمن شده کم
باران همه چیز را بشوید
پس خردگی مرابپوشد
این قصهء مردم زمان است
حیفا
که به روز ابر
گاهی
چتری ز زدودنم بکاهد

(عبداله رضائیان)

گل من

گل من
قامت رعنای دلم
زندگی قامت من خشکانده
ولی از ریشه هنوز
آبکی می کشم از بیخ گلو
چند روزی گذرم با یادت
ولی ای کاش
فراقت به وصالی برسد
که تویی
گلی از جنس خدا
سبدی آرایند مثل خودت
که به اندیشهء مردم بنشانی اطلس

(عبداله رضائیان)