تا شب...
اگه بخوایم ماه مبارک رمضان رو با دید کاملا رئال و ملموس هم مورد بررسی قرار بدیم(فارغ از آمیزه های دینی و معنوی)باز هم با دریایی از شناخت و معرفت روبرو میشیم.وقتی امساک دهان بعنوان نازلترین قشر روزه موجب تامل و تعمق می شه،وقتی به اعتبار دنیا،خانواده و به تعبیر کاملتر،همه ملزومات بودنت فکر میکنی ...وقتی تو پستوی ذهنت بدنبال گوشه امن و عافیت میگردی و دست آخر، دست تلاش از پای مجاهده بلند تر بر میگردی...وقتی خداوند رو با تمام شئونش می بینی و می بینی که نمی بینی...
به گمانم داستانک زیر بهتر بتوونه حق مطلب رو ادا کنه...![]()
![]()
گويند: صاحب دلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران، همه او را شناختند. پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد ، پذيرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشمها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: ((مردم!هر كس از شما كه مىداند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد، برخيزد!)) كسى برنخاست . گفت: (( حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخيزد!)) باز كسى برنخاست...
گفت: شگفتا از شما كه به ((ماندن)) اطمينان نداريد؛ اما براى ((رفتن )) نيز آماده نيستيد!