دوباره از شعر های مسعود عزیز کمک می گیرم. چند بار خواستم وبلاگ رو پاک کنم اما منصرفم کرده . بالاخره سرگرمیه البته من که علم درست حسابی از شعر ندارم نباید هیچ وقت وبلاگی می ساختم. اما حالا دیگه ‌  ...  شده .پس بنشین و بخوان:

خسبیده ام روی پله ها

خوشه های خورشید پیوسته و آهسته...

تراکم سلسله ابرهای همپیمان را می گسلد

شاخه گیلاس/سرشار /بازیگوش

میوه اش/نارس /دل ،بی خون

خشت،خشت سینه ام پر از اندوه

و قلب آزرده ام شکسته...

می خواهد

قاطعانه کفش دوزک

قلبم را

چون اعتراض و دهان کجی کفشی بهم دوزد!!!

خسبیده ام روی پله ها

آینه مجاور استخوانهایم به نمایش گذارده

چهره غریب آشنایی را نزدم

کانون وجودم می پرسد:

(آن گلچهره دامن پاک کو؟

آن قوس و قزح زمردین کجاست؟)

گلچهره درنگ ساعتم را بروب

تا محرم نگردم بر گیس سرخی غروب...

 

 

مسعود مردان(م.خار)