حوصله که ندارم ولی اینو از آرشیو چکنویسهای ناتمام و پر اشکالم کشیدم بیرون:

راستی !!!  مردمک چشم مرا میبینی؟

سلولهای خاک بر سری ِ مغزم را ؟

و دهانی که به انگشت ، تعجب ، به درونش باقی ست .

به تو ،

که ،

 در نیمکت ِ درس شدن  ترس شدی

وشبیه تر به همه ،،

ذهن ِ من از جاده ات هم خالی ست؟

کاش می فهمیدم ... کاش می فهمیدی ...

که چه می دانستی ... وَ چه می دانستم ..

به چه زودی  سـَر ِ هم خندیدیم .

 

عبداله رضائیان