خسته شده ام از پارادوکس های زندگی و بی رحمی آن .که کودکی با لباس پاره را در کو چه ببینی و ساک خرید در دستت. شاید بلندی ما سایه ای ست بر این کودکان  بی گناه.

 

پشت تمام" بُرج نماهای"    "اَبر دار"

یک خانۀ گـِلی ست

که از سایه ،، می دود.

دستش نمی رسد

و نیازش هنوز ،، باز …

او گریه می کند

که به دستش نمی رسد.

چشمش  به برگهای درختی شکسته است

راهی بلد نبود

و دستش نمی رسد

دیوارهای خانه کمی  راست می کجند

کافی نبود ،

باز به دستش نمی رسد.

پنجه ، به خاک ،

خاک  فشردن تمام نیست؟

این قامت ِ خمود

 وای ، وای ،   ... به دستش نمی رسد.

تابیدن ِ یک لحظه ،،،،

 خورشید را نگاه ،،،،

هرگز بفهم  ِ این عطش ِ خانه ، فهم نیست

شاید اُمید ِ واهی ِ واهی ست .

.... به دستش نمی رسد.

 

 عبداله رضائیان