آن هنگام که هستم و نیستم ، آن هنگام که نمی دانم می شود یا نمی شود ، و مرا به سخره گرفته اند:

وقتی مرا به سمت   ِ خودت جذب می کنی

انگار قند ِ چای زده حمل می کنی

حل می کنی تمام غرورم  به عشوه ات

دَم کردۀ  عصارۀ من هضم  می کنی

تر می کنی مرا به لبت ، باز ، زورکی 

می بلعی  و نهایت ِ آن ، عکس می کــُنی

نشخوار بی دلیل ، مرا رنج می دهد

تا کِی  تفاله های ِ مرا پرت می کنی؟

دیوار ، بغض ِ این تــُف ِ بی میلی ِ تو شد

لـِه ، در کف ِ پیاده رویی  فرش  می کنی

تقصیر ِ  مزۀ  گــَس  ِ من هم نبوده است

آبم گرفته ای و  مرا تلخ می کنی

لطفت همین که  اندک ِ من را چشیده ای

منت نده  ، که  لاشۀ من جمع می کنی

....

  عبداله رضائیان