قاب
می خواستم صبر کنم تا این شعر سر از یک سایت ادبی در آورد ولی حوصله برایم نمانده:
راز ِ اخموی ِ سکوت
به لب ِ طاقچه ام آویز است
و کسی خون ِ دل ِ ما هم نیست
نه سراغی ، که بگویم ...،،،
دل ِ ما را کم نیست.!!
دفتر خاطره ام تار نبستـَ ست
ولی ،
روز ها یی ست که در قالب ِ آن
دل ،،، خالیست.
گــَرد ِ بی یاری ِ ما ، صبح ، نِشستـَ ست به قاب
و زمانی ست که من باز ،شدم ،
تابلو، ایست!!!!
نه غروبم ونه پاییز ، ولی
روزگاری ست که خورشید ، هم از ما به خجالت عاریست.
پوسته می کــَنـَم اما به تنم می ماند
زخم این جاده هایی که به ذهنم باقیست
غرش ِ این همه تبعیض ، مرا مرحم هست؟
گاه و بی گاه ،
کمی زوزۀ زخمی کافیست .
عبداله رضائیان
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ ساعت توسط عبداله رضائیان
|