هر روز!!!!!
هر روز میشمردم ، عجب !!!
روزگار ِ سخت
دل را که کوچ داده ای از کو چه های بخت
هر روز نِی نواختم از غصه های غیر
تو چیز ندادی به غیر اشک
من میل به رفتن که داشتم
تو، ناز آمدی
بر اسبِ تندی ام به راهِ عشق،
در کوچه های مشق
ماندیم
گیسوان حقایق سفید شد
اما نیامدی که دلم
از سکوت محض
در پیچه ء نگاه پر از قصه ء امید
در گوشه پیر شد .
هر روز میشمردم ، عجب !!!
روزگار ِ سخت
دل ، وحشی است
کاش تو می آمدی به تخت
گفتیم هرچه آیه ز دل نازلم بگشت
اما چه دیر شد
آن یکّه نازدر دل دیگر اسیر شد
ما منتظر نشسته کسی باز می رسد
عشقم اسیر ِ ناز ِ گل ِ یار
خدا
باز دیر شد
هر روز شمردیم حقایق به نام تلخ
تا روزگار ... حیف
دلم پیر پیر شد.
این عاقبت چقَدَر ناز می کشد
اما خدا خدا جگرم
سوز ِ سوز شد
باز از سر اجبار شمردیم روز را
انگار مرده ایم...
دیر شد.
عبداله رضاییان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط عبداله رضائیان
|