روزهای پشت سر

روزها طی می شوند و می گذرند حتی اگر تلخ باشند، به قول یکی ازدوستان ِ نا دیده :" زمستان رفتنی ست حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد."این روزها و ماهها که سربازم ،تمام دوران تلخ زندگیم در سربازی و محیط خشک آن خلاصه می شود به خصوص اگر تازه وارد باشی و به قول نظامی ها " آش خور" باشی .شاید نود در صد سختی سربازی برای ما لیسانسه ها همان دوران آموزشی باشد که به اندازه یک سرباز صفر اذیتت می کنند.البته برای بعضی ها دو ماه  ِ آموزشی  شیرین و خوبه ، که اون به خاطر پادگان و فرمانده گروهانشونه. ما که در بدترین پادگان و زیر دست  بدترین  فرمانده گروهان بودیم. بگذارید واستون بگم که فرمانده گروهان مثل معلم دائمی یه کلاس، تو دانشگاه یا دبیرستانه. فرمانده گردان مثل همان رئیس گروه دانشکده هست و  همین طور برید بالا تا برسید به فرمانده هنگ و فرمانده پادگان آموزشی و... . خلاصه یکی از یکی برای ما بدتر. توی گردانمون چهار تا گروهان داشتیم که یکی از این گروهان ها با فرماندشون حال می کردند یعنی فرماندشون جهنم اونجا روبرای سربازای آموزشی زیر دستش به بهشت تبدیل کرده بود ، نه این که شل باشه و هرج و مرج حاکم باشه.اونجا اخلاق خوش فرمانده به سربازاش روحیه میداد.دورۀ آموزشی رو شانس نیاوردیم و مابقیش هم که گفتن نداره. همین رو بگم که اواسط تیرماه وقتی از اتوبوس کولر دار خواستم پیاده شم راننده گفت به جهنم خوش اومدی. لبخندی زدم و با خودم گفتم بدتر از آموزشی که نیست. سرم رو انداختم پایین واز پله های اتوبوس پیاده شدم. همین که اومدم پایین یه باد داغ خُرما پزون خورد تو صورتم ، مثل اینکه یک سشوار  رو درجه آخر گذاشته باشی  و گرفته باشی جلوی صورتت.آخ  واقعا به جهنم خوش آمدم. تازه اینجا شمال خوزستان بود و آب و هواش نسبت به جنوب و غرب خوزستان طلا بود. ازنوشتن ادامه این واقعیت  صرف نظر می کنم ومیگم خوبه که میگذره ، یا به قول یکی از سربازا " چون می گذرد غمی نیست" .نمی دونم ولی شاید بتونم این خاطرات تلخ رو فراموش کنم. سربازی اگه سربازی درست حسابی باشه ، آدم رو مرد میکنه ولی یادمون باشه" انسان" نمیکنه. می گند تو سربازی یا سیگاری میشی یا ...نی. ما فعلا هیچ کدومش نشدیم. شش ماه دوام بیارم تمومه. دلم با شماست .فعلا بدرود.

 

عبداله رضائیان 21/10/1389

بعد از 50 روز

بعداز 50 روز دوباره سلام

در 50 روز گذشته فرصتی یافتم تا در دزفول سری هم به وبلاگمون بزنم، دیدم که مسعود در مورد دوستی نوشته ، وقتی از کافی نت بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم چند خط  ِ زیر رو در برگه ای نوشتم و حالا  تایپش کردم:

دوستانی با تاریخ مصرف:

ما کلاغان پر سیاه ، پـَر ِمان به پر هرکسی بخورد مدتی با اوییم و آنگاه که رد شدیم ، پر می زنیم و می رویم. خاصیت انسانی ما چنین دوستیهایی را ایجاب می کند و ناگزیر به سلام و خداحافظی هستیم. نمی توان با دوستان قدیمی بود در حالی که راه جدیدی داری و دوستان قدیمی ات در راه دیگری هستند، یا در فاصله های دور از هم سیر می کنید یا در فاز های متفاوت.اینها را می نویسم که نوشته باشم تاریخ انقضاء بد نیست و باید با پدیده هایی اینچنین در روابط اجتماعیمان کنار بیاییم. باید نوشت که بهترین کار برای دوستی های قدیمی، زنده نگه داشتن خاطرات همان دوران است و اینکه در آن دوران اوقات خوش و ناخوشی را با آنان طی کردید. " دلم میخواهد با همه باشم" یک شعار است. روز به روز  با دوستان جدیدی هستیم و درهمان لحظه ها باید دوستی کرد و رفت و رد شد.ولی بایگانی مغزمان را از دوستان قدیمی خالی نکنیم.

 

شاید

زندگی همین شده ،

که صبح روز بعد را ...

من و تو از کنار خاطراتمان گذر دهیم

و قاب خالی ِ همان دو عکس را

که یادمان رفت بگیریم، در کنار پل،

به آشنای ِ  دیگری بسپاریم

و نامه های نا نوشته ای که پستچی

مهر برگشتش را زود زود می زند،

 

به فاصله

              بسپاریم.

 

عبداله رضائیان- "اصفهان، اندیمشک،  دزفول."