دوستی ها...

سلام...به نظرم اغلب دوستی ها تاریخ انقضا دارند...یعنی اگر امروز در شرایطی بودیم و باعده ای آشنا  شدیم از آسمان وحی نیامده است که این پیمان می باید جاودانه باشد.هر انسانی در طول زندگی اش  حالات روانی و اقتصادی مختلفی را طی میکند که برخی از این حرکات صعودی بوده و عده ای دیگر نیزوی را به قهقهرا رهنمون ساخته است.در گذار فراز وفرودهای زندگی چهره دوستان ناب از سایرین متمایز میشود و آنگاه است که به استواری دیوار و شکنندگی شاخه ها میتوان پی برد.

متن زیبای زیر از نویسنده خوب کشورمان"سروش صحت"است که در عین ایجاز ،جان کلام را رسانیده است.



دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دونفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم:امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم میتوانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم   بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم میتوانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم.می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.و اگرعزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. بادوستانمان می توانیم قدم بزنیم میتوانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا واگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا...و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال وخوشبخت باشیم.

مسعود مردان


بعد از 56 روز

بعد از 56 روز سلام.

الان که فکر میکنم و اولین پست وبلاگ ، که اون موقع تک نفری بود رو نگاه می کنم ، آخرش نوشته : 4 آذر 1386 . چه زود میگذره و چه دیر به یاد میاد. اما این روزهای سربازی که همش با زجر طی میشه دیگه نه وقتی برام میگذاره و نه حوصله ای که بنویسم. دلم به مسعود عزیزم خوشه که خوشبختانه از سربازی معاف شده و این وبلاگ رو زنده نگه میداره .

 

حالا فقط همین:

 

تنهاییم را با تو قسمت می کنم

این زجرها را با تو لذت می کنم

پشت تمام مردمکهایم غمی ست

این اشک  ها را با تو، شوقش می کنم

...

از لابلای این همه تردیدها

من باورم را با تو محکم می کنم

همدرد ِ من از زادگاهم می شوی

این درد را باعشق،  راهی می کنم

دیوانه وار از پشت این دیواره ها

من نعرۀ " یا عشق" تمرین می کنم.

 

عبداله رضائیان 2/8/1389