باز آمد بوی...

سلام بر دوستان عزیزم...شبیه هر سال پاییز زودتر از پاییز تقویمی اومده و آهسته آهسته هوا سرد میشه و برگهای مهربون درختها غزل خداحافظی رو زمزمه میکنند و انگیزه سبز بودن و رویش رو به کاج و گاهی هم سرو می سپارند.فصل خزون هم مثله هر آغازی توام با زشتی و زیباییه...همیشه شروع مهر همزمان بوده با آغاز بکار مجدد مراکز علمی و آموزشی مثه دانشگاهها و مدارس.یادش بخیر! اون قدیما که بچه محصل بودم و بعدترها که دانشجو،همش تو سرم یه سوال ورجه وورجه میکرد که بوی ماه مهر کجاش دلچسب و جذابه؟گل و برگ و رویش و لطافت هوا که نیس،فقط ریزش و سرما و خاموشیه...با کراهت مهر رو آغاز میکردم،اغلبا آبان هم شروع نشده بود که عطر صفا و صمیمیت مدرسه و دانشگاه جای کراهت رو با اشتیاق عوض میکرد و بوی ماه مهر در بیشتر دقایقم شمیم مطبوعی میشد.روی صحبتم با بروبچززز محصل و دانشجوست.!!قدر لحظه لحظه ی با هم بودن و تحصیلتون رو بدونین!!دوره ما هم این نصایح رو خیلیا بهمون متذکر می شدندو ما هم بر سبیل تحمیق میگفتیم:برو بابا.دلت خوشه ها.خوش بحال شماها که نه امتحان میفهمین چیه نه کله صبح بیدار شدن رو؟ حالا و توی شرایط  امروزم میفهمم که چه خوشی ذی قیمتیو سپری کردمو درک مناسبی از لحظه لحظه اش بدست نیاوردم...

((فرصت ها چون ابر درگذرند))

پاییز فصل نقاشی طبیعته!خوشا بحال هنرمندان و صاحبان خرد و اندیشه و عبرت...خیلیا به پاییز عشق   میورزند.به شخصه، رویش و بهار رو ترجیح می دم(شاید از خواص متولدین فروردینی بودنم نشات میگیره) اما علاقه ی شدیدی به بارون پاییزی و رقص برگها در باد و خش خش برگهای خشکیده ی زرد و سرخ پیاده رو دارم.سلام بر کاپشن و پلیور و چتر و کلاه...برای همه آرزو میکنم خزان رو با نگاهی بازتر،گوشی شنواتر و دلی فراختر به زمین و آسمون افتتاح کنند.

ابرها ابروان تو اند

قامت کشیده ام

 

 185 سانتی متر

 

بی ریشه ای به زمین

 

بی آرزویی بر دل

 

با ده سالگی ام فرق چندانی نکرده ام

 

هنوز بادبادک را دوست دارم

 

رها را

 

رهایی را

 ...

اگرچه سالهاست صورتم را باد مخالف کبود ساخته

 

اگر چه صدایم از ته چاه می خیزد

 

اما

 

من همانم که زنگ صدایش نسیم را تصنیف میکرد

 

باور کن همانم

 

دل آشوب  قمریان کوکوخوان

 

دلواپس غزل های ناسروده

 

دلتنگ لبخندی ساده

 

آه...

 

تا آسمان از اینجا که ایستاده ام

 

چقدر فاصله افتاده ست؟

 

نمی دانم ؟

 

کتابی از حرف

 

برکه ای  از اشک

 

یا حجمی گنگ...

 

نگاه میکنم

 

به شاهد کوچ لحظه های نابم

 

آینه...

 

و تمام خواب دیشب را

 

آهسته زمزمه میدارم

 

نوا میگفت:

 

برخویش  برخیز

 

سر به آسمان خواهی سایید

 

برخیز برخویش

 

ابرها ابروان تو اند

 

 مسعود مردان(م.خار)

 

انتظار...

مفهوم انتظار از هر منظر محترم شمرده می شود.از منظر دینی انتظار در چند وجه قابل تفکیک است مثل انتظار بر رحمت الهی و...که والاترین مرتبت آن انتظار فرج است.احادیث متعددی بر شایستگی و قداست شخص منتظر و مفهوم انتظار موجود است مانند:بهترین اعمال انتظار فرج است.در تعالیم دینی انتظار فرج عملی منفعل نیست ،بلکه شخص منتظر همواره باید دست دعا و استعانت به درگاه حق تعالی گشوده و اعمال،گفتار و رفتارش را در سلوک اجتماعی مطابق با مفاهیم ناب دینی تغییر و گاها همسو سازد.منتظر حقیقی آنچنان سخت فراهم می آید و آنقدر صعب نگاهداری میشود که با گذشت هزار و اندی سال از غیبت کبری مرد موعود هنوز 313 یار و منتظر واقعی گرد نیامده اند.از نگاه اجتماعی نیز انتظار ساحات مختلفی دارد که بنا به اقتضای جنسیت،سن و مرتبه اجتماعی در وجوه گوناگونی تحدید میشود.انتظار اکتساب شغل،ازدواج و آینده ای به سامان از جمله ی آنان اند.به گمان حقیر انتظار همواره توام با  نیل به پیشرفت ،روشنایی و خوبی است و در فرهنگ انتظار (بطور عام )هیچگاه شخص منتظر مترصد کسب بدی ،پلیدی و پلشتی نیست.بعنوان مثال هرگز نمی توان در چشمان اندوهگین کودک سیل زده پاکستانی انتظاری جز آینده ای بهتر و امنیت دید.کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه علوم پزشکی که شرکت کردم ، باهزاران دلیل منطقی و غیر منطقی چاره ای  جز قبولی نمی دیدم،شرایط پیرامونم بگونه ای بوده و هست که شاید گذار چند ساله شرایطم را مهیا تر میکرد.نزدیک به ده ماه شکسته بسته میخواندم،کنکور دادم،بر مبنای برآورد خودم با ضرایب بالا قبول می شدم...عهد و میثاق با خدا بستم که اگر چنین شود چونان کنم،توسلات متعددی انجام دادم بدان امید که از خزانه غیب دریچه ای گشاده شود و مشمول رحمت گردم.  الانتظار اشد من الموت((انتظار از مرگ بدتر است))روزها میگذشت و تب انتظار پیشانی حوصله ام را بیشتر میگداخت،هراس عدم پذیرش و ماجراهای اکثرا نامیمون متعاقبش...زیاده نگویم.نتایج آمد و در عین ناباوری قبول نشدم.سرد شدم و افسرده...آب سردی بود بر آتش افروخته ام. دوست شفیقم محسن پیامکی فرستاد و آرامتر شدم:

بس دعاها ،کان زیان است و هلاک/// وز کرم،می نشنود یزدان پاک

باید به آینده،کار و فردا بیندیشم،گویا غصه خوردن علاج هیچ مصیبت و دردی نیست...

تا شب...

 اگه بخوایم ماه مبارک رمضان رو با دید کاملا رئال و ملموس هم مورد بررسی قرار بدیم(فارغ از آمیزه های دینی و معنوی)باز هم با دریایی از شناخت و معرفت روبرو میشیم.وقتی امساک دهان بعنوان نازلترین قشر روزه موجب تامل و تعمق می شه،وقتی به اعتبار دنیا،خانواده و به تعبیر کاملتر،همه ملزومات بودنت فکر میکنی ...وقتی تو پستوی ذهنت بدنبال گوشه امن و عافیت میگردی و دست آخر، دست تلاش از پای مجاهده بلند تر بر میگردی...وقتی خداوند رو با تمام شئونش می بینی و می بینی که نمی بینی...

به گمانم داستانک زیر بهتر بتوونه حق مطلب رو ادا کنه...

گويند: صاحب دلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران، همه او را شناختند. پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد ، پذيرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: ((مردم!هر كس از شما كه مى‏داند امروز تا شب خواهد زيست و نخواهد مرد، برخيزد!)) كسى برنخاست . گفت: (( حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخيزد!)) باز كسى برنخاست...

 گفت: شگفتا از شما كه به ((ماندن)) اطمينان نداريد؛ اما براى ((رفتن )) نيز آماده نيستيد!