خواب زده

ز بام خواستن پروانه پر زد

نیاسودند تردید و تپشها

و حتی فکرهای موذی کوچ

شبی آلوده بود از بیم فردا...

کنار پنجره خمیازه ای پوچ

عنان پلک را فرمایشی نو

که آسوده بیاسا لحظه ای چند

بر این قیر مذاب ساکن سرد

محک زن الفت دیر عاشقان را

به نی نی نگاه صبحگاهان

و از چشم متین منطق عشق

نگر آبی چه رنگ است؟

آه؟

آبنوس؟

و میقات رقیق زیر باران؟

شبی گمگشته بود از بیم وامید

شبی پر زاویه بود و تباهی

و من چون سوگواران...

بی تحرک...

منجمد از هرم تردید و تقلا...

نماهنگ بد آهنگ زبونی...

نواری یکسره...

شعر تناقض...

 

مسعود مردان(م.خار)

 

کلاه خاطرات

دوباره از مسعود:

بادهای که یادها را می ربایند
می وزد
کلاه خاطراتت را
قلبت ،آن بی پیرایه دیرین را
به خاطر خلوص خاطرات از خطر مصون دار
ای دوست...
ای صمیمی اندیش
باد میوزد
پاییز
عروس طلایی قامتی است
که در حجله اندوه
عشق را
شکفتن را
نوبرانه ها را
می کشد
باد میوزد
کالسکه عروس از دور می آید
ای دوست
ای قدیم آیین
به پاس یادها
قلبت را...
کلاهت را...


( مسعود مردان ) م.خار