خسبیده ام روی پله ها

دوباره از شعر های مسعود عزیز کمک می گیرم. چند بار خواستم وبلاگ رو پاک کنم اما منصرفم کرده . بالاخره سرگرمیه البته من که علم درست حسابی از شعر ندارم نباید هیچ وقت وبلاگی می ساختم. اما حالا دیگه ‌  ...  شده .پس بنشین و بخوان:

خسبیده ام روی پله ها

خوشه های خورشید پیوسته و آهسته...

تراکم سلسله ابرهای همپیمان را می گسلد

شاخه گیلاس/سرشار /بازیگوش

میوه اش/نارس /دل ،بی خون

خشت،خشت سینه ام پر از اندوه

و قلب آزرده ام شکسته...

می خواهد

قاطعانه کفش دوزک

قلبم را

چون اعتراض و دهان کجی کفشی بهم دوزد!!!

خسبیده ام روی پله ها

آینه مجاور استخوانهایم به نمایش گذارده

چهره غریب آشنایی را نزدم

کانون وجودم می پرسد:

(آن گلچهره دامن پاک کو؟

آن قوس و قزح زمردین کجاست؟)

گلچهره درنگ ساعتم را بروب

تا محرم نگردم بر گیس سرخی غروب...

 

 

مسعود مردان(م.خار)

پستچی

این بار هم از دوست عزیزم " مسعود مردان" خواستم تا وبلاگم را نو نوار کنم. من که دیگر  هیچ.

 

اگرت سوی من خسته زار

پیامی باقیست...

بسپارش به نسیم!

بنشان بر سر آن تمبری از فاصله ها

آخر امروز جمعه ست

مرد پستچی به میهمانی رویا رفته!!!

 

مسعود مردان " م-خار"

به هر طرف که نگاه می کنم...

حالا که ذوق بی ذوق من خشکتر از قبل است باید از مسعود عزیز کمک گرفت تا تارهای عنکبوتی وبلاگ را پاک کند:

به هر طرف که نگاه می کنم بیابان است

در یک سو عزازیل (1)

با تنگ فاصله ای با تن

متلک عرضه می دارد

بر آخرین سلولهای انسانیت

و در آنسوتر

برمائیل (2)

از دستانش جسارت را

مضایقه میدارد

من

در برهوت آدمیت

"با تن ها باش و تنها باش" را

هر وعده قرقره می کنم

روز و شبم

به پفی روشن گشتن و به تفی خاموشیست

ای تپه ماهورها...

چه شب و روز لندهوریست

ای دریغا!!!

بیابان است

به هر طرف که نگاه می کنم...

 

 

1-  عزازیل=ابلیس و شیطان(در تورات آمده)

2-برمائیل=فرشتگان آسمان هفتم که شبیه آدمیانند و رئیسشان برمائیل نام دارد.

 

مسعود مردان( م- خار)