وحشیانه ام

می خواستم  برگردم ته سالن و از خجالت پارازیت ها دربیام اما  با  خودم گفتم شاید حق دارند که...... نیمه شعبان ها و چهارشنبه سوری ها و حتی در یک مراسم رسمی خود را خالی کنند.

اینو بدون فکر  نوشتم و شاید اشکال زیاد دارد ولی بد هم نیست:

 

به تو حق می دهم که سال به سال

شبی  رمیده  و َ زنجیر ِ غم  ،تو ، پاره کنی

بهانۀ شب میلاد هم که کافی نیست

به ساعتی  همۀ عقده ها ، تو ، چاره کنی

صدای بمب ِ اتم هم کفاف را ندهد

تو گوش ِ بستۀ یک ساله ، استجابه کنی

جفنگ و جیغ و هیاهو تو را مُسکن نیست

طناب ِ بستگیت را چگونه، ، ساده کنی؟

نفس که" دم" شده یک سال  رابه حالت بغض

چگونه لحظه ای از "بازدم" تو استفاده کنی.

تمام چهار شنبه های ما ، دگر ،  سوز است

زبان ، بریده  ، ترقه ،صدای تازه کنی

...

فغان ِ حنجره ات از ته ِ مراسمی سنگین...

اگر چه آبروی ِ شهر را ،تو ، چاله کـُنی.

به پای این همه افسوس  راه چاره کجاست؟

نشسته ، این همه افسوس را نظاره کنی؟

 

عبداله رضائیان

   

  

برج

خسته شده ام از پارادوکس های زندگی و بی رحمی آن .که کودکی با لباس پاره را در کو چه ببینی و ساک خرید در دستت. شاید بلندی ما سایه ای ست بر این کودکان  بی گناه.

 

پشت تمام" بُرج نماهای"    "اَبر دار"

یک خانۀ گـِلی ست

که از سایه ،، می دود.

دستش نمی رسد

و نیازش هنوز ،، باز …

او گریه می کند

که به دستش نمی رسد.

چشمش  به برگهای درختی شکسته است

راهی بلد نبود

و دستش نمی رسد

دیوارهای خانه کمی  راست می کجند

کافی نبود ،

باز به دستش نمی رسد.

پنجه ، به خاک ،

خاک  فشردن تمام نیست؟

این قامت ِ خمود

 وای ، وای ،   ... به دستش نمی رسد.

تابیدن ِ یک لحظه ،،،،

 خورشید را نگاه ،،،،

هرگز بفهم  ِ این عطش ِ خانه ، فهم نیست

شاید اُمید ِ واهی ِ واهی ست .

.... به دستش نمی رسد.

 

 عبداله رضائیان