شعار های پوچ
وقتی شعار دادی و رفتی ، شعار ماند.حال آنکه اگر می ماندی هم فرقی نمی کرد:
تمام کن که می روم .
شعارهای کهنه ات به خون ِ من...،
به جانماز ِ مادرم ..
و این قلم شکسته ها...
هنوز ، بدهکاااااااااااااااااااار
وقتی شعار دادی و رفتی ، شعار ماند.حال آنکه اگر می ماندی هم فرقی نمی کرد:
تمام کن که می روم .
شعارهای کهنه ات به خون ِ من...،
به جانماز ِ مادرم ..
و این قلم شکسته ها...
هنوز ، بدهکاااااااااااااااااااار
متنفر می شوم از کسانی که برایشان وقت صرف می کنی ، مکاتبه میکنی
ایمیل میزنی ،برایشان نظر می گذاری ولی هیچ و هیچ. شاید متن زیر
برازندۀ دوستان قدیم باشد و شاید عمومیتی برای کسانی که لی لی ،
به لالاشون می ذاری ، تا حدی که از توجه اشباع میشوند و دیگر ،
جواب سلامت را هم نمیدهند. شاید که نه
حتما " از ماست که بر ماست".
آن روزها که شُـهـرتِ تو کوچۀ ما بود ، ما بی دلیل زمزمه ات می کردیم
تا آبادی نشانه هایت را ببیند وحالا که تمام شهر می شناسندت، تو آبادی و
ما را به فراموشی سپردی. شاید جوابی برای نامه هایمان نداری .
نمیدانم نمیدانم ... از شانه هایمان بالا رفتی و خواستیـــــم .
ولی اینطور نــه ...
کِی میـــــرسد ندای آزادی
مُردم از" گوسفند بازیم"و
گرگهای آبادی
همۀ قاصدک دشت پرید
من هنوز منتظرم ..
منتظر از یک یادی ی ی....
ناله ها در نظرم بی بار است
گرگها رحم ندارند؟
بگویم آری؟؟؟؟؟
سر به زیر و علفی می جوییم
و"بعی" هم به جهانی....پُر ِ چوپان
به خیالات ِ عمیق
همه جا بر بادی!!!
آب ، چاقو، قصاب
گرگ، دندان و حصار
دم ِ چوپانم گرمتر
و من ِ نیزه به ابعاد به تن ،" آزادی؟"
کِی میـــــرسد ندای آزادی
مُردم از گرگ و مردم ِ وادی..
....
عبداله رضائیان 13/11/1387 خورشیدی
رگ ِ غبار وغم ، غروب
تن ِ سکوت و لب ، عروج
منم که می مونم بهار
تب ِ سکوت ِ روز ِ سوز
و شب ...
که می رود بهار
منم سکوت ِ دور ِ دور
به لحظه ها و جاده ها
هزار دشت ِ بی وفا
وقصه ای که می رود
شروع بشه فصل ِ فرار
بگو منم
تَنی به دار
عبداله رضاییان