می توان گریید در پشت نگاه آینه
میتوان خندید در آن سوی مرگ قافله
می توان تا اوج بی رحمی ،خدا را راز کرد
می توان با لذت دیدار او پرواز کرد
می توان قنُداقه را از بچه کشت
میتوان از گریه هایش دل شکفت
می توان آلاله را بویید و رفت
می توان یک لحظه ای از حظ نشست
می توان یک موج دریا را ستود
می توان از ترس دریا جان ربود
میتوان در پیش مردُم ، عشق باخت
میتوان ، از کِبرخود جانانه تاخت
میتوان در صبح آتی ،زندگی از سَر ، نوشت
میتوان تا روز آخر ، زندگی را سَرد ، رِشت
میتوان یک جفت کبوتر از کنار خانه جُست
میتوان گنجینه ای را سوز کرد از عهدِ سست
می توان بر پیکرت مشقی نوشت
میتوان او را به جای دل،سرشت
میتوان آوازها درکرد و رفت
میتوان یک زمزمه بَر کرد و رفت
میتوان بر چشم تو در هر دمی آیینه شد
میتوان از خجلتش در کار تو آواره شد
میتوان مصراعها،بوسیدوماند
میتوان شعری به پایانی رساند
میتوان تا صبح هر چیزی تمام
می توان اکنونه گفتا والسلام.
عبداله رضائیان9 /8/1385