بی خبر

اگر گویم هزاران بار دل بستم به آغوشت

و اشکی را که می ریزم برای دیدن رویت

اگر هر لحظه می رقصد نگاهم در تب بی تو

وبی هنگام می خواهد...

نمی خواهد جهان ، بی تو

اگر بی تاب می مانم که باشم سبز در یادت

ویک دنیای بی پایان برای دوستی هایت

اگر می نالم از دوری ، هزاران بار محتاجم

کسی می داند اینهارا؟

 همه غیر از دل خا مَت

 

 

عبداله رضائیان 1387

 

 

 هر روز!!!!!

هر روز میشمردم ، عجب !!!

روزگار ِ سخت

دل را که کوچ داده ای از کو چه های بخت

هر روز نِی نواختم از غصه های غیر

تو چیز ندادی به غیر اشک

من میل به رفتن  که داشتم

تو، ناز آمدی

بر اسبِ تندی ام به راهِ عشق،

در کوچه های مشق

ماندیم

گیسوان حقایق سفید شد

اما نیامدی که دلم

از سکوت محض

در پیچه ء نگاه پر از قصه ء امید

در گوشه پیر شد .

هر روز میشمردم ، عجب !!!

روزگار ِ سخت

دل ، وحشی است

کاش تو می آمدی به تخت

گفتیم هرچه آیه ز دل نازلم بگشت

اما چه دیر شد

آن یکّه نازدر دل دیگر اسیر شد

ما منتظر نشسته کسی باز می رسد

عشقم اسیر ِ ناز ِ گل ِ یار

خدا

باز دیر شد

هر روز شمردیم حقایق به نام تلخ

تا روزگار  ... حیف

دلم پیر پیر شد.

این عاقبت چقَدَر ناز می کشد

اما خدا خدا جگرم

سوز ِ سوز شد

باز از سر اجبار شمردیم روز را

انگار مرده ایم...

دیر شد.

عبداله رضاییان

 

 چشم

چشم ِ تر

بوسهء غمگین

لبِ زار

دل پُر چینه و

هر دم ، تب ِ یار

مسلک ِ ما شده در فصلِ  بهار

 

عبداله رضاییان

 نسل سوخته

نسل سوخته

کویر بی دعای آب

نسل سوخته

سکوت بغض لحظه ها،

تو مکث آزادی دل

نسل سوخته

شبیه آدم ِ درست

تو حلقهء غم

زمینِ بی تلاطم و یه پیرهنِِِِِِِِِ ِ کهنه به تن

نسل سوخته

یه چادره به اسم عفت

یه وحشته به اسم غیرت

نسل سوخته

یه خواهشه

برای آدمای بد

تو قاب عکس، یه شهر ِ دور

که خشک نشن تو ظهر ِ سرد

نسل ِ سوخته...

.............

 

عبداله رضائیان

 

 

      انتخاب

می توان گریید در پشت نگاه آینه

میتوان خندید در آن سوی مرگ قافله

می توان تا اوج بی رحمی ،خدا را راز کرد

می توان با لذت دیدار او پرواز کرد

می توان قنُداقه را از بچه کشت

میتوان از گریه هایش دل شکفت

می توان آلاله را بویید و رفت

می توان یک لحظه ای از حظ نشست

می توان یک موج دریا را ستود

می توان از ترس دریا جان ربود

میتوان در پیش مردُم ، عشق باخت

میتوان ، از کِبرخود جانانه تاخت

میتوان در صبح آتی ،زندگی از سَر ، نوشت

میتوان تا روز آخر ، زندگی را سَرد ، رِشت

میتوان یک جفت کبوتر از کنار خانه جُست

میتوان گنجینه ای را سوز کرد از عهدِ سست

می توان بر پیکرت مشقی نوشت

میتوان او را به جای دل،سرشت

میتوان آوازها درکرد و رفت

میتوان یک زمزمه بَر کرد و رفت

میتوان بر چشم تو در هر دمی آیینه شد

میتوان از خجلتش در کار تو آواره شد

میتوان مصراعها،بوسیدوماند

میتوان شعری به پایانی رساند

میتوان تا صبح هر چیزی تمام

می توان اکنونه گفتا والسلام.

 

عبداله رضائیان9 /8/1385