زندگی شاید همین باشد
عرض یک و نیم متر بود و طول اگر خمیازه می کشید چهار
متر... در و دیوارش کثیف بود و قدیمی، پر از یادگاری از فلان آدمیزاد در فلان
تاریخ و روز و ساعت به انضمام فحش های جورواجور و بی سر و ته. خسته بودم اما
شرایط اتاق مسافرخانه به هیچ عنوان باب میلم نبود، روبالشی و پتو سفید رنگ بودند
اما کثرت آلودگی مرا بیاد دیوارهای گچی و آلوده سرویس های بهداشتی بین راهی می
انداخت، پرده ها و میز و صندلی و آینه اش نیز شرایط مشابهی داشتند. پیش از آنکه به
این مسافرت کاری بیایم می دانستم که اگر گردونه اتفاقات بر مدار طبیعی اش بچرخد
یکروز بیشتر در مسافرخانه نخواهم ماند و باز پیش از آنکه سوار بر اتوبوس شوم می
دانستم که جیبم حکایت از مسافرخانه دارد تا هتل یک یا چند ستاره... در شهری که
بدانجا سفر میکردم برف باریده بود.وقتی
رسیدم و سوار بر تاکسی شدم سوز سردی در تمام اندامم رسوخ کرد، از راننده درباره
نقاط دیدنی شهرشان پرسیدم و راننده نیز با حالت تمسخر گفت:توی این برف و سرما هیچ
جایی باز نیست که بخوای بری بگردی، اگه خیلی حس کنجکاویت گل کرده میتونی بری
خیابونای یخ زده و پر برف گز کنی... همین دلایل بود که ترجیح دادم در اتاق(سلول)
بمانم و گاهی از ورای پنجره به عابرین گریزان از سرما که فقط چشمهایشان از پوشش
عاری بود زل بزنم و به فردا و برنامه کاری ام و نهایتا گریز از این مکان و رجعت به
مسکن مالوف(خانه خویش) فکر کنم. روی تخت با کراهت دراز کشیدم و به در و دیوار و
سقف چشم دوختم.به ناگاه شعر مرحوم اخوان ثالث را زمزمه کردم:" زندگی شاید
همین باشد"
ادامه نوشته
+ نوشته شده در شنبه ۹ بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط عبداله رضائیان
|