چون دوست دشمن است

اون موقعي که فشارهاي مختلف زندگي بهت مي قبولونند که ديگه ته دنياست...اون لحظاتي که هر کدوم بوي کريه تکرار  رو بيشمار تکرار ميکنن و ثانيه شمار ساعتت مثه خرساي قطبي بخواب رفته...دقيقا همون وقتايي که همه ی عالم و آدم رو مقصر اندوه و دردهات ميدوني
به کي؟ ...چه جوري؟... و به چه زبوني؟... ميگي:

دستمو بگير...باهام باش...منو درک کن
 
چون دوست دشمن است


شکايت کجا بريم؟

هبوط

وقتی که شعر ساحل نشین اندوه میشود

و بادبادک به طوفان تعنه می زند

شبیه شنهای ساحل ... موجهای دریا

تقریر شگفتی در راه خواهد بود...

آنگاه می شنوی خویشتن را؟؟؟

و پیرامونت که دیروز

آلوده دیگران بود

آغشته محبت دیگران[به ظاهر]

سرشار از تهمتن سکوت میشود

و تنهایی که شاید سایه ات باشد

و گریزی نیست از آن ...لابد

پیروت  می گردد مثل راهبه ای ساده

و آن لحظه تو می مانی و هیبت پوشالی بودنت

تو می مانی و اندوهی ابدی

و باد ...

خاشاک هستی را در خواهد نوردید

م.خار

به گمان شما آیا تنهایی رنگ دارد؟