"خدمت وظيفه"
شعری از "مسعود مردان" عزیزم که انگار دل پری از سربازی داره:
سربازان همگي شدند در صف
هر کدامين با هزاران صف ز اميد
...آرزو
...شوقي دو چندان
فرمانده به تصوير جنايت نزديک
خنده ممنوع ع ع
کفتر احساس
...زخمي حصار پيرامون
اينجا پادگان است
يکنفر نجوا کنان ميگفت
در عصر صلح
در فرصت گفتم گفت
در شالوده قرن 21
آخر اين اجبار دژخيم عبوسين بهر چيست؟
چيست در رزم شب و پيکار ژين در سين؟
کيست تا تاوان دهد پانصد شبانه روز من؟؟؟
فلق نزديک شد انگار
نماز صبح را بايد
و نرمش هاي جانفرسا
ميان پوتين هاي کثيف وبي هويت...واي ي ي ي
م.خار