این روزها از مسعود کمک می گیرم چون رمقی برایم نمانده که بنویسم:

نهالی تکیده بر دیگر درخت

تاک رمیده روی دیوار

پوسیده برگهایش...ارغوانی و زرد

تلنبار گشته بر پرچین خاردار

خورشید...پنهان...پشت لحاف چرک آلود فصل

و از آن دردناکتر...آسمان کبود

ابرها می جهند به هر سو...خمیده ... عصاکش

و این مزرعه سبز...

گستاخی را به غایت رسانده

در کور سوی حیات

این مزرعه...سبزینه زمستانی شده ست

و عاریست برای کاج یکتای رودخانه

که مخمل جوانه ها سبز مانده هنوز

و یا سوز برف زمستان

تن لطیفشان را کرخت نکرده...

تکرار کهنگی صدای رگبار

ترس من و مزرعه است...هر بار

 

مسعود مردان

(م.خار)

و شعر کوچک دیگری:

آرزو


هر چه را آرزو داشتم
نرسیدم
دیگر آرزوی نخواهم کرد
شاید رسیدن در نرفتن باشد...

م.خار