حرف زدن

وقتی به نوشتن می اُ فتم  ، فقط می نویسم . اونقدر مینویسم تا خالی  بشم از هر چی که  پر شده بودم یا پُرم کرده بودند.وقتی حرف می زنم ، اگه کسی نفهم ِ حرفم باشه اون آخرین دیالوگ  اونجوریم با اونه. نمی دونم ، شاید احتیاج به تأ یید دارم تا کل کل. احتیاج به تمجید ندارم ولی  من کل کَل ها مو قبلا ً کردم و به نتیجه هام هم رسیدم. حتی وقتی یه نفر به اصطلاح ... شروع می کنه به حرفهایی که منهم میدونم  دیگه حوصلۀ بحث و تایید هم ندارم.من پر فریادهای ِ  بی خودم هستم ولی  در خودم سکوت می کنم.نمیدانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

 

عبداله رضاییان

بیخود

در ضمن گوش دادن یا دیدن  موسیقی یا فیلم مورد علاقه ام، بیخود می شوم و در عمق رویاهای بافتنی خفه می شوم. وقتی برمیگردم

از یک خواب خوش پریده ام و باز اینجا کنار خودم.  خود ِ بیخود نتیجۀ رویاهای من است. شما چه هستید؟ خودتان یا بی خودتان

 ویا مثل من ، خود ِ بی خود....

 

تمام ِ روز وشبم  مسخ میشوم در هیچ

کنار بوتۀ خارم 

گناه من به تو پیچ

تمام می شوم و دل نمی کَنَم  از تو

خراب می کنم و پر نمی زنم از هیچ

......

عبداله رضاییان

چکنویسهای ذهنی

فضای مخرب،... فضایی که این روزها در آن به سر می برم.آنقدر تخریبی ست که روی صادق هدایت را کم می کنم وبه قعر سقوط و انزوا پرواز می کنم.سقوطی که اوج دارد و اوجی که نابودیست .قویترین پادزهرها نمی تواند این عقده ها را از دلم بیرون کند. اینها با جان و خون من  تنیده  شده .قبله ام را در عین حال گم کرده ام ودر بی خدایی سیر میکنم . خدا برایم مفهومی بی مفهوم شده و فهم برایم جز آنچه می خواهم بفهمم ، مشکل.

روزها هم به اندازۀ صدسال فکر میکنم  ولی افکارم باز ، هنگام قلم دیدن ، سُر می خورند.اینکه مینویسم لاشۀ فکرم است ونه خود فکرم .زوال تدریجی ِ باغم،،، واندوه و گیجی. مثل خوردن مخدر در گوشۀ تنهایی ِ بی آدمی می ماند. کسی نیست که تماشا کند.همه رفته اندو آنها که مانده اند  توجهی  به من  نمی کنند. روزهایی که در خیابان پرسه می زنم ،  وقتی از کنارشان  گذر میکنم  انگار یک  لاشۀ متحرک  دیده اند . لاشه ای که  اصلا ً زنده نبوده  و زنده هم نخواهد شد. من مرده ام . چیزی است که  میتوانم بگویم ، افکار پیچ در پیچ و تلمبار شده مثل یک انباری پر خرت وپرت و شلوغ وپلوغ که پیدا کردن سماور بزرگ  دو متری هم از داخلش سخته....

 

(بخشی از چکنویسهای ذهنی، عید نوروز 1387)-عبداله رضائیان

اِدامشو اگه خوشتون بیاد واستون تو وبلاگ میگذارم – آبان87

 

آسمون

به تو قسم که آسمون همیشه جای موندنه

زمین لعنتی ما ، پُر ِِ هوای بی سَره

سکوت مرگ ،

دل ِ غبار،

همیشه از زمین میاد

و ِ لو ِ لۀ بارش صبح

از آسمونمون میاد.

زمین ِ ما پر کویر

زمین ِ ما همش بنال ،

من ندیدم  آسمون  یه بار بگه

شادی محا ا ا ا ا ا ل ،

یه بار بگه غصه  بخور ، گریه بکن  تا شب نیاد

همه چیزو قلم بگیر

تا دل ، پیش خدا بیاد

اینا همش زمینی اند

می خان  خدا رو خوش بیاد

به آسمون راه نمی دند،

بذار خدا هم کم بیاد...

 

عبداله رضائیان  7/1387